تبليغاتX
مشیانه

مشیانه

من عاشق آن بی نهایتم که دو خط موازی به آن می رسند.

وقتی دیدی دیگه نمی تونی چیزی از کسی یاد بگیری رهاش نکن ولی قلابتو شل کن و به چیزی بچسب که بتونه چیزهای جدیدتری بهت یاد بده
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:7  توسط سارا  | 

زهرا مرد ُ بی آن که از زندگی چیزی بداند. و تمام دقایق زندگی اش وقف بودن و خوردنش گذشت. چقدر بدبخت بود ولی خودش نمی دانست ُ هیچ گاه در تمام سالهای رفت و آمدش به  کارخانه نساجی هیچ ندانست تمام عمرش برای این که دیگران از او تعریف کنند و عفتش را بر باد ندهد رفت و آمد و شست و تمیز کرد و سالها چشم به دری دوخت که هرگز برای هیچ مردی که او را بخواهد باز نشد در واقع هیچ مردی نخواست که او را بخواهد تا بفهمد که زهرا چقدر پاک است. زهرا عاشق نشد شاید هم شد و هیچ وقت دم برنزد و سالها گذشت و باز هم کسی نیامد و زهرا خود می دانست که دیگر نباید منتظر کسی باشد حتی زمانی که کارخانه نساجی را بستند هیچ حسی نداشت . نه کینه نه بغض و نه ناراحتی ... راضی بود از این که خیلی وقت از این بازنشسته شده بود و هیچ از گرسنگی ها و بدهکاریهای همکارانش خبر نداشت و نمی خواست داشته باشد ُ چرا باید خبر داشته باشد ؟ مگر کسی از تنهایی و بدبختی و زندگی او با پدر و مادر پیر و خسیسش خبر داشت؟! می دانست که در بی کسی و بدبختی جان خواهد سپرد خود را سپرده بود به تقدیری که خود برای خود رقم زده بود. راستی چرا عاشق نشد؟ چرا فرار نکرد؟ چرا مخالفت نکرد ؟ چرا به فكر حرف مردم بود ؟ او كه اصلا" براي مردم زندگي نمي كرد خسته شده بود از پدر و مادر خسيسي كه مانند دوره غارنشيني مي زيستند هيچ لباس زيبايي بر تن خود نديد هيچ گاه به آرايشگاه نرفت و از ترس مردم هيچ وقت صورتش را اصلاح نكرد و به شيوه زني با روي مردان زيست پس چطور مي توانست مردم را دوست بدارد همين ها باعث شدند او به خاطر ترس از عفتش طعم خوشبختي را نچشد. داشت چشمانش را براي هميشه مي بست فكر كرد چه مي شد اگربه آرايشگاه مي رفت ؟ چه مي شد اگر  لباس زيباس زيبا مي پوشيد؟ چه مي شد پدر و مادرش را ترك مي كرد ؟ چه مي شد اگر حتي بدنش را نابود مي كرد اينها همه مال او بود  آرام پوزخند زد و چشمهايش را براي هميشه بست.     

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:25  توسط سارا  | 

آدم باید تچلیفشو تو زندگیش معلوم کنو ! این برای خودش ضرره تو بگو پولشو بده بهت برو واسه خودش انجشتر بخر ! نمی خوای برو مانتو بخر ! اصلا" هر چی ! ضرره جوونه ! گناه داری !

: بله درست می فرمائید.

نه دیجه ! شوما خودش فچر چن چقدر ضرره برا خودش برای بچه اش!

: بله من اصلا" خودمم حساسیت دارم !

آی بار یکنا از در که اومد تو الچی سرفه کن بگو می بینمت حالم بهم موخوره ! بذار سیجارشو ترچ چنه !

: بله !

خودش چرا موهاش بیرونه ؟! حجابتو حفظ کنو مرده ! به گیرتش برموخوره ! خودش هم فردا تو آتیش جهندم موسوزی ! من نمگما ائمه اطهار مگن !

: بله چشم !

اینها گفتگوی جالبی بود که در فاصله یک ایستگاه مترو به گوشم رسید. به مکالمه بعدی توجه کنید :

: جایی فالگیر سراغ نداری؟

: تو خجالت نمی کشی باز می خوای بری سراغ فالگیر ! عوض این که به فالگیرا اقتدا کنی به ائمه اطهار اقتدا کن !

نتیجه گیری اخلاقی : فکر کنم اون روز ائمه اطهار دور من می گشتند تا هر جوری هست حضورشون رو بهم بگن یا نه این دختره با اون خانم بالاییه فامیل بودن   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:7  توسط سارا  | 

مژده دوستم دیشب برای برادرشوهرش رفتند خواستگاری ، پدر شوهر مژده تا نشست گفت : اي بابا من نمي دونم اين همه اسم گل و بلبل و اين اسم شهدا رو چرا براي كوچه ها انتخاب كردن؟! البته شهدا دستشون درد نكنه زحمت كشيدن بالاخره ... شوهر مژده دم گوش پدره ميگه : بابا اين كوچه به اسم عموي شهيد عروس خانومه .!  پدرشوهره خودشو جمع و جور مي كنه : البته بايد اين كارو بكنن شهدا خيلي مطهرن !

در همين حين چشم مژده مي افته به شلوار شوهرش كه اي دل غافل ! نه كه پاره باشه باز شده بود و از بس كه دوست من هنرمنده با نخ مشكي وصله اش زده بود. مژده هم به قول خودش سياست به خرج ميده و با چشم و ابرو ميخواد به شوهرش بفهمونه خودشو جمع كنه و از اون جائي كه شوهر مژده برعكس خودش خيلي بي سياسته بلند داد ميزنه : مژده چرا اين جوري نگام مي كني ؟ پدرشوهر عزيز براي اين كه كسي نفهمه كارو خرابتر مي كنه و با صداي بلندتر ميگه : حامد! يه لارنگي واسه ام پوست بگير !

من فكر مي كنم اون دختر نه تنها با برادر شوهر مژده ازدواج نمي كنه بلكه تصميم گرفته تا آخر عمرش ازدواج نكنه !

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:18  توسط سارا  | 

خيل شهامت مي خواد كه به كسي بگي تو اشتباه مي كني ! شايد همون آدمي كه چنين ادعايي رو داره بعد از سالها خودش به همون نتيجه اشتباه برسه ! و بفهمه كه اصلا" اشتباهي در كار نبوده ! به نظرم نصيحت كردن خيلي بيخوده چون انقدر مسائل اطرافمون نسبيه كه هر چيزي توي هر شكل و اندازه اي بايد تجربه بشه و بايد اتفاق بيافته ! كاري رو كه فكر مي كني درسته انجامش بده ولي نذار كسي بفهمه چون اون وقت مدلهاي مختلفي از اتهام رو مي بيني كه به پيكره ات فرود مياد! پس خودت باش و قانون خودت رو اجرا كن !
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:7  توسط سارا  | 

ديشب با زور و زحمت يه دربستي گرفتم همين كه نشستم يارو يه ژستي گرفت و يه سي دي گذاشت  واي از اونايي كه اركستر عروسي بوده بعد وسطاشم مدام از كسي كه اينو واسه اين عروسي دعوت كردن تشكر مي كنه وايييييييييييييييييييييي ! چه آهنگهايي !

- گفته بودي اگه برگردي مي ميرم ... كبوتر بچه اييييييييييييييييييييي !

خلاصه وسطاش هم هي مي گفت جمال آقا وحيدو عشق است با تشكر از آقاي وحيد..

يه نگاهي از آينه بهم كرد و سي ديشو در آورد پيش خودم گفتم آخيش ! نخير اين دفعه يه آهنگ بود كه مطمئنم هيچ كس نشنيده بود و من براي اولين بار كشفش كرده بودم دستگاه جديدي در موسيقي به نام رپ لري  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:7  توسط سارا  | 

امروز من و آلما توي تاكسي نشسته بوديم  از ضبط آهنگ سوزناكي كه توام با هاهاهاهاهاي غليظ و كشدار بود به گوش مي رسيد بعد از چندي چهره آلما شبيه نگار برادرزاده ام شد زماني كه كلاه روي سرش گذاشته بودن و تلاش آلما براي خندوندن بچه بي نتيجه بود( نگار خيلي از كلاه بدش مياد و قيافه اش عين برج زهرمار ميشه) . من آلما رو دعوت به سكوت كردم و گفتم چاره اي نيست جز لذت بردن از اين قضيه ، عجيب اينجا بود كه وقتي به متن توجه مي كردي مي فهميدي بين اون همه سازهاي عرفاني و سنتي جمله (( به تو چه )) بسيار تكرار مي شد . پيش خودم گفتم لابد تلفيقي از موسيقي سنتي و رپه. بالاخره اين آهنگها تموم شد و لبخند رضايت روي لبهاي آلما نقش بست كه با شروع يه آهنگ گوش خراش خارجي خنده رو لباش خشك شد. منم ديدم نمي تونم براي آلما كاري كنم گفتم : آلما جان خودتو ناراحت نكن اين ترجمه شدشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:8  توسط سارا  | 

روزهایی که بوی پائیز می دهد حتی اگر خدا هم به نوازشم بیاید باز هم دلتنگم گرچه در این فصل متولد شدم  اما تمام رویاهایم از جنس اضطراب است و بیشتر اضطراب امتحان !

: خدایا ! خسته نشدی اینقدر ما رو امتحان کردی؟ به سازت رقصیدم باز هم رقصیدم گاهی نرقصیدم سازت ناکوک بود و نتونستم برقصم اما می بینم اگه برقصم بهتره پس باز هم می رقصم ولی جون خودت و اونایی که بهشون اعتماد داری کمتر ما رو برقصون آخه دیگه پاهام تاول زده ! می ترسم دیگه نتونم برقصم.

روزهای پائیزی از این که جنس خنده ها و گریه هامان عوض می شود  بی حوصله ایم.

: غم دارم انگار یکیو کم دارم اون یکی کجاست نمی دونم هر بار خواستم دنبالش بگردم نشد یا شد و نخواست . نمیشه تا آخر دنیا دنبالش گشت شاید بوده و من ندیدمش اگرم دیدمش اون منو ندیده باشه نبینه شاید خود خدا نمی خواد ببینه. یعنی حسودیش میشه ؟!

خش خش   خش خش  صدای برگها می آید با این که هنوز خشک نیستند. نمی دانم هنوز می توانم به مردن برگها فکر کنم ؟!

: آآآآآآآآآآآآآخیییییییییییییییشششششششششش امروز هم گذشت. فردا حتما" در موردش فکر می کنم امروز نمی تونم. فردا حتما" فردا خستگیم از بین رفته در موردش فکر می کنم . فردا    فردا        

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:8  توسط سارا  | 

صبح اول وقت بود که ز ز اومد از وجناتش معلوم بود خیلی خوشحاله تا گفتم چی شده ؟ زد زیر خنده !

با استاد تعلیم رانندگیش رفته بوده برای تمرین یارو میگه : خانم چرا دنده عوض نمی کنی ؟

زز میگه : ا ! مگه شما عوض نمی کنی ؟!

خیلی خندیدم گفت تازه این اولیش بود بهم گفت چراغ بزن دستمو از رو دنده برداشتم چراغ زدم ! منو می گی

گفت حالا آخری رو گوش کن . یارو بهم گفت خانم موقع حرکت نگات رو به جلو باشه بعدم بهم گفت دنده رو عوض کن منم چشام رو به رو هر چی می گشتم دنده رو پیدا نمی کردم یارو مودبانه گفت : خانم دستتونو از روی پای من بردارید !

دیگه داشتم منفجر می شدم که زز گفت : راستی سارا ! معلمه برگشت گفت می خوام برم آژانس کار کنم دیگه کشش این کارو ندارم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:38  توسط سارا  | 

بعد از یه مسافرت پر سر و صدا اومدم دیگه حالم از صدای خودم هم بهم می خوره ُ اصلا" نمی تونم فکر کنم که بخوام دسته جمعی جایی برم فقط تنها دلم می خواد تنها برم یه جای پر از سکوت و خالی  بشینم و یه دل سیر تنها باشم ولی انگار نمیشه تنها باشی. تمام مدت هفته دلم به آخر هفته ها خوشه وقتی آخر هفته میشه دلم می خواد برم تو کما تا مجبور نباشم نه حرف بزنم نه بشنوم دلم برای خلوت خودم که خیلی وقته ندارم تنگ شده. حتی خوابم هم دیگه خلوت نیست همه توش هستن . هیچی جای آرامش بعد از طوفان رو نمی گیره اما طوفان پشت طوفان رو دوست ندارم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:10  توسط سارا  |