تبليغاتX
مشیانه

مشیانه

من عاشق آن بی نهایتم که دو خط موازی به آن می رسند.

قد متوسط ، هيكل چهارشانه با شكمي بزرگ و سري كم مو سبيلهايي كه از دو طرف تاب خورده بود و دستهايي كه هميشه مي لرزيد و من سالها بعد فهميدم علتش چيست ! همه و همه توصيف كاملي از شخصي بود به نام : ممي !

تعجب نكنيد ! ممي اسم اصليش نبود، در واقع اسمش مخفف نام محمد علي بود كه شده بود: ممي! هيچ وقت يادم نمي رفت روزي كه من و آيلار يه پرچم درست كرديم و با صداي بلند داد مي زديم : ممي لرزش! ممي لرزش! ممي لرزش! و خوب يادمه كه مامان ما رو دعوا كرد و گفت : ممي خيلي پسر خوبيه! (البته اين عادت مامانه كه به مردهاي ۷۰ ساله هم مي گه پسر)! مي دونين ممي چطور و با چه زجري بزرگ شده مي دونين چقدر آرمان هاي بزرگي داره مي دونين چرا دستاش مي لرزه ؟!

من و آيلار نمي دونستيم آرمان يعني چي ! فقط مي دونستيم كه آرمان اسم بچه پسرداييمونه و صد البته مي دونستيم كه مامان هميشه لغتهايي به كار مي بره كه ما فقط مي تونستيم با دهن باز بهش نگاه كنيم.

آيلار گفت : دليل اين كه ممي اينجوري حرف مي زنه هم همون آرمانه ؟ ميگه آآآآآ يييييي لللل ااار؟۱

من زدم زير خنده و مامان در حالي كه چشمش پر شده بود گفت : بله! يه زماني مي فهمين كه من چي مي گم. ما حتي وقتي عروسي ممي هم رفتيم اين رو نفهميديم و حتي آيلار و من با هم بارها و بارها سكانس حلقه انداختن ممي در دست عروس را اجرا كرديم و غش غش به لرزش دستهاي ممي خنديديم !

نقاشي مي كشيدم ، ممي آمد گفت : ددددفففترتو بببببده ببببببييينم ! از حرصم ، ممي را با تمام اعضا و جوارح كشيدم و زيرش نوشتم ممي لرزش! و پيش خود گفتم : اين كه با اين حرف زدنش سواد نداره !

آخ ممي بيچاره چه زجري از دست ما بچه هاي بي ادب كشيدي!

ولي سالها بعد كه بچه آرام و درستي شدم فهميدم تو نه تنها سواد داشتي بلكه معلم بودي و من چقدر خجالت كشيدم! خجالت كشيدم از اين كه وقتي بچه بودم نفهميدم تو چه آدم بزرگي هستي خجالت كشيدم كه تو چرا دستات هميشه مي لرزه و خجالت كشيدم چرا تور و مسخره مي كردم و آخرش معني آرمان رو هم فهميدم! از اون موقع بود كه به حرمت سبيلهات بهت گفتم عمو سبيلو ! و تو مي خنديدي مثل يه معلم ساده اخراج شده مثل دستهاي پدرت كه با كارگري پينه بسته بود و مثل رگباري كه به ساقه هاي بيجان برادرمعدومت مي خورد ، لبخندت بي خيال و آروم بود برعكس آرماني كه داشتي پرشور و پرحرارت !  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:17  توسط سارا  | 

اساسا" چند مدل نفرين مرگ دار وجود داره كه تعبيرهاي متفاوتي دارن:

  1. مدل اول اين نفرينها اين طوريه : الهي بميري با تمام اضافات بعدي كه به علت پاره اي مسائل حجب و حيا دار از نوشتن آن خودداري مي گردد.  معني : يعني الهي الان نباشي من ريخت ... نبينم كه يادم بيافته چه غلطي كردي!
  2. مدل دوم اين نفرينها با اندكي تخفيف و بدون اضافاته : بميري ! بله اين به اين مفهومه كه الان نباشي بهتره ولي بودنت هم فرقي نمي كنه!
  3. مدل سوم اين نفرينها جور ديگري است : اي بميري هي! يعني خيلي ببخشيد: الاغ چرا اين كارو انجام نميدي! حتما" بايد مرگتو از خدا بخوام كه بري انجامش بدي؟!
  4. مدل چهارم كاملا" متفاوته از هر نظر اين مدل اصلا" معنا و مفهوم مدلهاي ديگه رو نداره و جلوي طرف گفته نميشه بلكه به صورت غيبت و با بيخيالي گفته ميشه : ولش كن بابا اصلا" ... بميره !

اين مدل يعني اون طرف اينقدر تو رو اذيت مي كنه كه هر لحظه اگر نبينيش برات بهتره ! و يه جوري به اين معنيه : هيهات من الذله !

اين جمله ولش كن بابا اصلا" مينا بميرهُُ، از همين جا شروع شد ، يادش بخير چه درواني داشتيم توي دانشگاه ، من  و ناشا  بيشتر با هم بوديم ، بعدها شيدا هم به گروهمون اضافه شد كه از اون به بعد شديم سه تفنگدار . همه چيز خوب بود جز يك چيز و اونهم مينا استرس بود كه وقت و بي وقت باعث بلند شدن موهاي بدنمان ميشد .

: واي بچه ها ! امروز استاد مي خواد درس بپرسه هر كسي بلد نباشه بايد بره حذف كنه!

: مينا جون ! مگه به همين راحتياست؟

: آره ، من خودم از دفتر گروه شنيدم صداشو !

چند بار به خاطر اراجيفي كه گفته بود و صد البته به خاطر سينماي دسته جمعي غيبت غير موجه انجام داديم چند بار الكي درس خونديم  و استاد چيزي ازمون نپرسيد چقدر پشت صحنه از اين كه ممكن بود ديالوگها يادمون بره اعصابمونو بهم ريخت ، واي پاك ديوونه شده بوديم ! همه ايناش به كنار اصلا" به جهنم ، نبات بازيهاش سر كلاس ديوونه مون مي كرد.

: استاد ، ميشه به جاي يه دكور دو تا دكور درست كنيم؟!

: استاد ، ميشه يه كلاس اضافه برامون بذاريد (توجه داشته باشيد درس، درس عمومي بود ) !

: استاد به بچه ها بگين آروم باشن ما صداي شمارو نمي شنويم!

:واي شيدا چرا نتونستي جواب استادو بدي آبرومون رفت الان فكر مي كنه همه مون مثل تو هستيم!

فكر مي كنم همين چهار تا جمله تونسته باشه تعريف معقولي از اين بشر استثنايي بهتون داده باشه، مهمترين خصلت مينا هميشه استرس داشتنش بود تا جائي كه آخرين ضربه رو بهمون زد . تازه رسيده بوديم و طبق معمول داشتيم با بچه ها خوش و بش مي كرديم كه ديديم مينا با استرس در حالي كه يه عالمه جزوه تو بغلشه اومد.

: سارا ! اولي گارشي رو برام توضيح بده !

من : جان ؟!

: امروز قراره دكتر نوايي جامعه شناسي رو امتحان بگيره !

من (با بيخيالي ) : نه عزيزم امتحان آخر ترم دو هفته ديگه شروع ميشه برنامه هم روي برد زدن.

: نه قراره نصف امتحان الان باشه !

من: باشه !من نمي دونم برو از يكي ديگه بپرس.

رفتيم سر كلاس دكتر نوايي كه خدا رحمتش كنه اومد تو و طبق معمول دستاشو به هم ماليد و سر صحبتش با من باز شد.

: استاد! ببخشيد ميشه در مورد امتحان صحبت كنيد؟

استاد : كدوم امتحان؟ آهان بله قرار شد من قبل از امتحان ترم توي هفته آينده يه امتحان ازتون بگيرم كه نصف نمره امتحانتون رو در بر مي گيره!

:استاد مي شه الان بگيرين ؟ !

همه اعتراض كرديم كه اصلا" ما يه همچين قراري نداشتيم ما آمادگي نداريم و از اين حرفها يهو جلو چشمان متعجب ما مينا ي ذليل شده گفت : دانشجو بايد هميشه آماده باشه كه استاد ازش امتحان بگيره!

بله به همين سادگي همه يخ كرديم به همين سادگي رگ غيرت استادي استاد بزرگوارمون باد كرد و به همين سادگي ازمون امتحان گرفت و به همين سادگي ما .... به امتحان و به همين سادگي تمام پسرهاي كلاس افتادن و به همين سادگي مينا از چشم همه ما افتاد! همين مساله باعث شد مينا گرايششو عوض كنه و از ادبيات نمايشي بره به بازيگري و رفت. آخييييييييييييييش!

ولي بدا به حال بچه هاي بازيگري . يادمه يكي از پسرهاي بازيگري مي گفت : تو پسرهاي بازيگري همه از مينا متنفرن فكر نمي كنم كسي باشه كه بتونه نحسي اينو تحمل كنه  ! زير لب گفتم : و دخترها!

گاهي دلم براش مي سوخت چون به چهره اش كه نگاه مي كردي ياد آهنگ برنادت مي افتادي خيلي سعي مي كرد خوب باشه ولي از بس كه استرس داشت هيچ چيزش خوب به نظر نمي اومدهمه كاراش زيادي تو چارچوب قاعده و قانون خلاصه مي شد و اين براي دانشجوها خيلي بد بود. به عبارتي خيلي مثبت بود و از زيادي مثبت بودن از نظر ما منفي شده بود. بعد از اون ماجرا هر چيزي كه مي شد حتي اگه مدادمون گم مي شد ، مي گفتيم : ولش كن فداي سرت مينا بميره! 

بعد از دانشگاه ، گاهي مي ديدمش و اون موقع بود كه فهميدم استرس و قانونمندي بيجاي مينا از كجا نشات مي گيره و راستش دلم به حالش سوخت. عين خدا تنها بود و هيچ كس دور و برش نبود ، يادمه وقتي بهناز داشت ازدواج مي كرد آه بلندي كشيد و گفت : خوشبخت بشن من كه فكر نمي كنم با اين اخلاقم كسي .... ولش كن !

زير لب گفتم : مينا بميره!

مهموني آيلار بود  توي شلوغي موبايلم زنگ خورد : الو مينا تويي ؟ جانم ؟

داشت مي رفت مالزي براي ادامه تحصيل ، خسته بود و سردرگم .دلش نمي خواست كارمند بموند مي خواست بره شايد فرجي بشه و ... مينا چيزي بشه !موفق باشي مينا جان !  رفت پرواز كرد و رفت باز هم برام ايميل مي فرستاد گاهي اوقات پيام كوتاه و يك بار هم زنگ زد ! تعريف مي كرد مي گفت خيلي خوبه ! تو دلم گفتم بدبخت مالزييايي ها ! احتمالا" اونا جمله معروف ولش كن ... مينا بميره رو بلد نبودن! ناشا احوال مينا رو مي پرسيد گفت: با اين كه خيلي همه رو شاكي كرده بود ولي بيخيال چطوره ؟

مادرش بهم خبر داد : مينا ازدواج كرد با يه پسر پاكستاني ! دارن مي رن كانادا !

آخي  هي هي هي مينا آخرش انقدر گفتيم مينا بميره ! كه رفت تا كسي نبينه كه ...  هي روزگار هي ! 

 

 

يه پس گردني محكم خورد تو سرم برگشتم آلما بود.

: بدبخت اون ميناي ... داره با يه پسر پاكستاني پولدار ميره كانادا تو هنوز يه افغاني هم پيدا نكردي!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:19  توسط سارا  | 

مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل

كه از وراي پوست سرانگشت هاي نازكتان

مسير جنبش كيف آور جنيني را  دنبال مي كند

فروغ

: سلام مامان جان ! خوبي دختر قشنگم؟!

شگفت زده بودم در حالي كه دلم غنج مي رفت و بي هوا به ياد ايام كودكي كه وقتي كسي به بهانه لپ نرمم ازم تعريف مي كرد انگشتم به طرف دهانم رفت و شروع به چرخيدن در آن مجموعه كرد . با اشاره همكارم متوجه شدم چند سالي از آن سالها گذشته در حقيقت خيلي از آن سالها گذشته.

: الو .. مامان جان! دخترم ... مامان جان

 من انگار از روياي چند ساله بيدار شده باشم : بله ؟ بفرماييد خانم چهراني؟

: مامان جان به آقا بهلول بگو بياد بالا مامان جان !

: چشم خانم چهراني مي گم برسن خدمتتون!

بله ، بيچاره خانم چهراني! آخ خانم چهراني عزيز دلم برات مي سوزه ، دلم برات مي سوزه كه تو يه ساختموني هستي كه همش مال شركت ماست و فقط تو مثل يه مرواريد توي صدف داري تو آپارتمانت زندگي مي كني ! و روزانه چقدر آژانسي ،چقدر پيك موتوري ، چقدر مراجعه كننده وقت و بي وقت مي آن و مزاحمت مي شن ! و تو با چماقي كه از رشت آوردي چطور با اون پايي كه به قول خودت آرتروس داغونش كرده دنبالشون مي دوي! و بعدش مي آيي به من مي گي : مامان جان! من از دست اينا چي كار كنم خب بهشون بگيد زنگ مارو نزنن ! هي خانم چهراني !خانم چهراني و باز به من لبخند مي زني و مي گي تو رو خدا ناراحت نشي مامان جان! يادمه يه بار بهش گفتم :خانم چهراني چرا اين جا رو نمي فروشيد برين جاي ديگه ؟! بهم گفت : آخه مامان جان ما كه همش رشتيم نباشيمم مي ريم پيش بچه ها! تازه چهراني اينجا رو نمي فروشه چون مي دوني كه از قديم اينجارو داشته براش خاطره داره !

: سارا خانم! نيگاه كن اين قبض مال آقاي چهرانيه پيشت باشه من برم برگردم!

روي قبض را خوندم . سازمان اسلحه و مهمات كشور ! نه باورم نمي شد آقاي چهراني ترسوتر از اين حرفها بود كه بخواد رو كسي اسلحه بكشه ياد قيافه مظلومانه خانم چهراني افتادم كه داره معصومانه به آقاي چهراني التماس مي كنه : چهراني !چهراني !ته بيلا مه سر !

نه ! نمي تونستم باور كنم يا شايدم براي اين پيكي هاي بدبخت گرفته بود كه ديگه مزاحمشون نشن.

: دختر جان!

برگشتم تا خواستم بگم سلام دست منو با شدت كشيد و منو به بيرون هدايت كرد

س س س س ... سالام آقاي چهراني!

: ببين دختر جان ! چي بهت مي گم ، من اسلحه درخواست دادم  اينم قبضشه چون مي ريم شمال ممكنه از اونجا زنگ بزنن.

دستشو به حالت تهديد رو به روم تكون مي داد و من به انگشتهاي درازش كه انگار درازتر شده بود نگاه مي كردم.ديگه صداشو نمي شنيدم فقط حركات تهديد آميزش رو مي ديدم.

: شنيدي ؟ البته تفنگ شكاريه! واسه وقتي كه مي رم رشت !

: واي ! آقاي چهراني فكر كردم كلاشينكف سفارش دادي! باشه اگه زنگ زدن خبرتون مي كنم!

مات مونده بودم ، اصلا" اين دو تا آدم شبيه هم نبودن آخ بيچاره خانم چهراني با اون صورت گرد و سفيد و بامزه و شيرينش صداي پاهاشو مي شناختم.

: چي شده مامان جان .. چرا رنگت پريده ؟! چهراني! چي بهش گفتي ؟! ولش كن مامان جان هميشه همين طوريه سر بچه اولم  با اين تفنگ شكاريش يه شليك كرد نزديك بود پوريام بيافته ! منم عصباني شدم تفنگشو شكوندم! ديگه بهش اجازه ندادم شكار كنه ! حالا تازگي بهش گفتم مي توني! ببينم ترسوندت؟

: نه .... نه خانم چهراني! واقعا" بهتون نمي آد تفنگ آقاي چهراني رو شكونده باشيد.

: اوووووووووووووووه تازه قبلش هم به طرفش نشانه گرفتم!

: چه شجاعتي!

زير لب گفتم :مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل

كه از وراي پوست سرانگت هاي نازكتان

......

 

 .راستی گواهینامه مو گرفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:18  توسط سارا  | 

هی یه یه روزگار می بینم که همه از دست رفتیم همه نابود شدیم همه به فکر پر کردن جیبمون هستیم هی هی هی روزگار این اقتصاد نا به سامان داره با وجدان ما چی کار می کنه؟!

نه اصلا" فکر نکنید که من ناراحتم اصلا" این جور نیست  چند وقت پیش بود که با آیلار صحبت می کردم گفت به خدا سارا این دفعه که اومدم اگه ببینم گواهینامه نداری یه دونه محکم می زنم تو فرق سرت ...ا ..از خودت خجالت بکش دیگه ُ منم مثلا" خجالت کشیدم و لعنتی اصلا" نگاه به این فصل مزخرف نکردم و رفتم آموزشگاه ! 

: خانم وقتی ثبت نام کردید ۵ روز برای کلاسهای آئین نامه تشریف می آرید آموزشگاه !

: بله ؟ببخشید چه ساعتی؟

: ساعت ۴ تا ۶ در ضمن دیر نکنید برای این که افسر خوشش نمی آد!

: ببخشید خانم من سر کار می رم امکانش هست..

: نخیر خانم امکانش نیست چقدر باید ما به شماها بگیم.

: خب بعدش باید چی کار کنم؟

: بعدا" می گم.

هلک و هلک مرخصی تلک یه گوشه تلپ افسر ... خلاصه ۵ روز آزرگار به مزخرفات افسر گوش دادیم و جالب این که چقدر هم ماشاالله بی .... بود. بعد گفت می خوام آزمایشی ازتون امتحان بگیرم انگار امتحان قوه است. خلاصه امتحان گرفت منم چون برخورده بود به سالگرد ازدواج مامان و بابا خودتون که می دونید اصلا" محض رضای خدا لای کتابو باز نکرده بودم رد شدم  و بالاخره این امتحان قوه موکول شد به روز دیگری باز هم برنامه داشتم بالاخره قبول شدم و حالا کلاسهای شهر

: خانم ما آخرین کلاسمون ساعت ۵ تا ۷ .

: خانم من کارم تازه ساعت ۵ تموم میشه

: مشکل خودتونه !

 و بالاخره ما این ده جلسه  رو گذروندیم .

: خانم باید جلو مربیتون امتحان بدین !

: ای بابا این دیگه چه صیغه ایه؟ البته من بعدا" صیغه شو فهمیدم ُ صیغه پول اضافه بود.امتحان دادم .

: دو جلسه دیگه باید بیایی!

: بذار من برم پیش افسر امتحان بدم مطمئنم اون باید اینو تایید کنه !

: نمیشه  ، نمی ذاریم امتحان بدی!

هی اضافه کرد و کرد و کرد تا رسید به ۱۴ جلسه دیگه کفرم داشت درمی اومد فکر کنم خودش خجالت کشید و گفت باشه اشکالی نداره برو امتحان بده این موقع بود که برادرمحترم صداش دراومد : وای نمی دونی چقدر امتحان آیین نامه رو سخت می گیرن جدیدا" این طوری شده ! یه نگاهی به برادر انداختم یه نگاهی به کتاب و زدم به بیخیالی ولی بازم شنیدم : وای سارا خانم می دونی چقدر امتحان آیین نامه سخت شده ؟!

افتادم تو هول و ولا آخه این که چیزی نداره که بخواد سخت بشه خوندم نه واقعا" چیزی نداشت رفتم برای امتحان برگه ها رو که تصحیح می کرد فهمیدم چیزی نداره چون از ۱۵ نفر ۴ نفر قبول شدیم  خب برین امتحان شهر، رفتیم : ای خدا زودتر بیایین دیگه من بدبخت باید برم سر کار! ااومد ۱ساعت و ۴۵ دقیقه تو صف بودیم تا بالاخره صدامون کردن رفتم اولی و دومی قبول شدن رسید به من : برو دنده ۲ رفتم بپیچ اینجا پیچیدم ! دور دو فرمونه بزن زدم دنده عقب برو رفتم پارک ۳۰ سانت رفتم تو دلم گفتم قبلیا چرا فقط رفتن دنده ۲ قبول شدن ؟! برو با اون وانته پارک دوبل کن

تو دلم : آخه لامصب یکی باهاش دوبله ایستاده من چه جوری یه کاپوت جلوتر بایستم؟!

پارک کردم پارکم خراب شد .

: هان ! دفعه اولته نه ؟

: بله .

: خب برو یه جلسه بگیر دوباره شنبه بیا من هستم  .

از دخترها پرسیدم شماها بار چندمتون بود؟ بببببببببببببله بار سوم و چهارم .

: عزیزم خودتو ناراحت نکن اینجا هیچ کس بار اول قبول نمی شه.

: برای چی ؟

: خب دیگه اینا یه پورسانتی از آموزشگاهها می گیرن ! این بدبختها هم باید نون بخورن دیگه !   

: اگه قرار باشه همه این جوری نون بخورن که کلا" همه از دست می ریم!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:24  توسط سارا  | 

چه زود دير شد.

يادش بخير كه تنها كسي بود كه وقتي مي خنديد من خنده ام مي گرفت و فكر مي كردم در عين اين كه خنده اش قشنگ بود چقدر تلخ و گزنده بود.

چه زود رفت.

باورم نشد و نمي تونم باور كنم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:11  توسط سارا  | 

همیشه اونقدر به فکر فردا هستم که امروز رو فراموش می کنم. وقتی فردا متولد شد یادم می ره که چقدر منتظرش بودم چون اون چیزی نبود که می خواستم بنابراین مثل امروزم می شه نمی دونم توی فردا دنبال چی می گردم دنبال معجزه ای که ممکنه هیچ وقت اتفاق نیافته و من همه معجزاتی رو که می شد اتفاق بیافته رو از بین بردم.  اینو می دونم :  معجزه هر کسی خودشه!

نمی دونم چرا گاهی یادم می ره ؟!

به نظرم زندگی مثل راه رفتن توی یه جاده مه آلوده ، نمی تونی دورهارو ببینی وحتی جلو پاتو با تردید نگاه می کنی حتی ممکنه راهو گم کنی و از جاده بزنی بیرون پس دقت کن جلو پاتو نگاه کن که از جاده خارج نشی چون ممکنه گمش کنی !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:38  توسط سارا  | 

نگاهم افتاده بود به اهرام ثلاثه مصر چه عظمتی چه ابهتی وای آدم سرش گیج می رفت هر چی جلوتر می رفتم احساس جالبتری داشتم احساس می کردم بین هزار تا برده که دارن سنگها و جواهرات رو جابه جا می کنن راه می رم چیز عجیبی به چشمم خورد مثل یه مراسم خاکسپاری بود اما خیلی باشکوه و خیلی پرهزینه ، رفتم جلوتر جنازه مومیایی شده و کلماتی زمزمه وار می شنیدم از قبیل تی تا تو ما توتانخاموم.... زی زی زی تو تا توتانخاموم ..... قلبم داشت از جا کنده می شد از بغل دستیم پرسیدم اینا چی می گن دیدم چشماش گرد شده و زیر لب می گه زی زی زی..... یادم افتاد من زبون اینارو بلد نیستم آهان حالا فهمیدم یاد مطلبی افتادم که چند روز پیش تو روزنامه خونده بودم وقتی خواستن جنازه مومیای شده توتانخاموم رو از قبرش دربیارن گرفتار نفرین توتانخاموم شدن و همه به نحو عجیبی مرده بودن ترسیدم اونا داشتن همه با هم نفرین توتانخاموم رو زمزمه می کردن یکدفعه دیدم جنازه با فریاد و غرش عجیبی از جاش بلند شد و راه افتاد من فقط یادمه که از فریادش سنگوپ کردم و قلبم به شدت یک سکته آنی می زد بلند شدم آخیش خواب بودم چه خواب عجیبی بود  صدای غرش هم صدای تلفن بود تلفن رو برداشتم مامان از اون طرف داشت با خاله صحبت می کرد.

: هه هه آغلاما باجی جان ( گریه نکن )

ای بابا اینم دست بردار نبود خدا رحمتت کنه آقای دیده ای ول کنین بابا بسه دیگه دوباره دراز کشیدم نمی دونم چرا یاد آقای دیده ای افتادم مخصوصا" یاد روزی که فوت شد دست به هر چیزی که می زدن خراب می شد از در که رسیدیم رفتم تو آشپزخونه دیدم زنداییم نشسته چند تا پاره آجر جلوشه نزدیکتر که رفتم دیدم حلواهاست که عین پاره آجر بهم چسبیدن نمی دونستم چه جوری به قول آلما جلوی خنده بی اختیارمو بگیرم بعد نوبت روبانهای مشکی رسید نمی دونم چرا هر جوری می خواستند ببندند نمی شد ، رفتیم سر خاک پیاده شدیم گفتن اینجا نباید پیاده می شدید باید اول بریم نماز میت بخونیم قطعه رو اشتباه اومدین دو بار این مسئله تکرار شد. خندیدم زیر لب گفتم مثل نفرین توتانخاموم شده ، آلما اومد تو اتاقم.

: سارا می دونی چی شده ؟

: نه چی شده ؟

: قبر آقای دیده ای نشست کرده ! 

: خب که چی ؟

: نبش قبر کردن دیدن توی قبر هیچ مرده ای نیست!

: یعنی چی مگه مرده پا داره بخواد فرار کنه یعنی چی ؟

: قبرشو اشتباه گرفتن بغلی رو که خالی بوده سنگ کردن!

: نفرین توتانخاموم!

نگاهم به آلما افتاد که طور غریبی نگام می کرد از نگاش چیزی فهمیدم که اصلا" درست نیست اینجا بگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:19  توسط سارا  | 

چیزی در نگاه غریبش موج می زد مثل سردرگمی یا بهتر از آن مجبور شدن به  گم کردن خاطرات ، نمی خندید یعنی نمی توانست که بخندد نمی دانم مرا دید یا خود را به بدیدن زد برگشت در چشمانم خیره شد و دندانهایش نمایان گشت خندید اما تلخ و بی حوصله.

رگبار خاطرات روی سرم ریخت .

:   سواک امروز بهم لبخند زد!

چقدر ساده بودیم وقتی دوره سرکشی را می گذراندیم  و چقدر ساده نیستند آنهایی که الان این دوره را می گذرانند.

: بچه ها  !سواک برام دستبند نقره خریده!

بزرگترین هدیه ای که می شد از یک دوست غیر همجنس گرفت در این دوره و برایمان باور کردنی نبود  همه با هم می گفتند : خدا شانس بده !

نمی دانم به گوشش رسیده بود یا چیز دیگری بود کم کم شروع کرد به گفتن دروغ های شاخدار ! ازش بعید بود .

: ما یه خونه ویلایی داریم ۱۰۰۰ متره تو زعفرانیه با تموم وسایل ولی نمی ریم توش بشینیم چون همسایه فضولی داریم!

نه باور نمی کردم چرا این طور شده بود .

: سواک چی کاره است ؟

: دانشجوی دندون پزشکیه !

با نگاهی مغموم گفت : خونواده ش  خیلی پولدارن می خوان بفرستنش آمریکا !

نگاه زیبایش را به دوردستها دوخت. دبیرستان تمام شده بود تازه دانشجو شده بودم  قد بلند و اندام ظریفش با چهره ای که زیباتر از قبل شده بود نمایان شد مدیریت می خواند.

: سارا ! تو هنوز هم با کسی نیستی؟

: نه! تو چی ؟ با کسی نیستی ؟ راستی سواک چی شد؟

: رفت آمریکا دیگه ازش خبر ندارم الان با آرش دوستم وای نمی دونی چقدر ماهه یه پسر چشم ابرو مشکی ناز !

گفت عاشقش شده و نمی تواند بدون او زندگی کند ولی مشکل دارند ، مادرش گفته باید با او ازدواج کند.

: خب مگه به مامانت نگفتی آرش رو دوست داری؟

: آخه آرش پدر نداره مامانم می گه اگه باهاش ازدواج کنی تموم بدبختیهای خونواده می افته رو سر تو  بعد هم اون پسره شازدست!

بی اختیار خندیدم از بدو تولدش تمام خواستگارهایش یا شازده بودند یا به نحوی با دربار در ارتباط بودند اواخر دبیرستان این مسئله شدت گرفته بود.چند باری در اتوبوس دیدمش بی رمق بود و بی حوصله  نمی دانم از چه خسته بود ولی در حال تسلیم شدن بود.

: دیگه خسته شدم ! نمی تونم حرفهای الکی رو تحمل کنم

چند سال بعد وقتی دیدمش دیگر از بی حوصله گی هم خبری نبود یه جور بی اختیاری صد در صد !لبخند هاش کمرنگ بود بی هوا و بی دلیل فقط برای برداشتن باری از دوش که فکر نکنم بی مسئولیتی کرده!

: دارم ازدواج می کنم !

: وای چه خوب با آرش؟

زهرخندی زد : نه با همون خواستگاره دارم ازدواج می کنم!

دیگر هیچ چیز نگفت در سکوت به من نگاه رد : تو هیچ عوض نشدی !

دندانهایش نمایان شد به طرف من برگشت با نگاه توخالی حالم را پرسید هیچ نگفت پرسیدم : ازدواج کردی ؟ سرش را به علامت تایید تکان داد و شروع کرد : آره بالاخره ازدواج کردم وسطاش دعوا کردیم بهم خورد یعنی نامزدیم بهم خورد دوباره اومدن  بالاخره تموم شد باهاش ازدواج کردم!

: با کی ازدواج کردی با آرش؟

: نه ! با همون

: راضی هستی ؟

ایستگاه به آخر رسیده بود بلند شد لبخند زد هنوز زیبا بود ولی بدون آرامش و بدون هدف دستش را تکان داد و رفت و من نفهمیدم خسته بود یا اسیر!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:19  توسط سارا  | 

به نظر شما چرا بعضی آدمها از جانب دیگران چیزهایی رو به تو تذکر می دن؟

۱. اون آدمهایی که دیگران از جانبشون حرف می زنند نمی تونند خودشون حرف بزنند.

۲. اون آدمهایی که از جانب دیگران حرف می زنند آدمهای فضولی هستند.

۳. اون آدمهایی که دیگران از جانبشون حرف می زنند محافظه کار هستند و نمی خوان وجهشون خراب شه .

۴. اساسا" این جور آدمها  که از جانب دیگرون حرف میزنن نمی تونن ببینن  آدم می تونه با آرامش رفتار کنه ؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:38  توسط سارا  | 

یه موقعی می شه که خیلی دلت می خواد با خانوادهات باشی اصلا" دلت لک زده برای این که با مامانت درددل کنی بشینی با بابات در مورد همه چی حرف بزنی دلت می خواد بشینی و یه دل سیر تلویزیون ببینی یا نه گاهی اوقات دلت می خواد بری بیرون ، بابا خسته شدی از این که موندی تو خونه می خوای بزنی به دل طبیعت یا نه اصلا" بری و به سکوت طبیعت گوش بدی ولی یهو....

به مکالمه زیر توجه کنید:

تلفن: زیییییییییییییییییییییییییینگ

مامان : بله؟ سلام آقا ف  احوال شما بله ؟

آقا ف: سلام شما خوبین سارا و آلما چطورن؟ خیلی دلمون براتون تنگ شده ؟ 

مامان: ما هم همین طور ! س و ر خوبن؟

آقا ف: سلام دارن! خو نه این ؟ 

( اشاره من و آلما به شدت  ،چون ر بچه ای غیر قابل تحمل است )

مامان : والا ..... (نگاه مستاصل مامان به من و آلما) نه نیستیم

آقا ف : ا راست می گین تشریف می برین یش آیدا خانوم؟

مامان : نه ! راستش می خواستیم با بچه ها بریم بیرون !

آقا ف: چه عالی ! اتفاقا" ما هم خیلی وقته نرفتیم بیرون تا ۳۰ دقیقه دیگه می آم دنبالتون غذا هم بیرون نخوریم بهتره برمی گردیم املت پارتی می گیریم منتظر باشین من اومدم

مامان : آخه ما !

آقا ف: تعارف نکنین اومدم خداحافظ!

بود بود بود بود بود بود بود بود بود (صدای تلفن که قطع شده)

واقعا" این صدای بود بود تلفن چه معنای خاصی داره کاش نبود.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:44  توسط سارا  |