تبليغاتX
مشیانه

مشیانه

من عاشق آن بی نهایتم که دو خط موازی به آن می رسند.

گاهی اونجوری که ما فکر می کنیم نمیشه  . 50 بار یه پلان تکرار میشه و ما بازیگران مبتدی هستیم که باید از نو بازی کنیم. و مهمترین قسمت ماجرا اینه که کارگردان بدونه میخواد چی کار کنه ولی نتونه توضیح بده . دقیقاً ما یه فیلم بازی کردیم چیزی که اصلاً منو شازده نمی خواستیم و می خواستیم حتی عکسامون هم مستند و واقعی باشن و حس هامون رو همون طوری که هستن نشون بدیم نمی تونستیم بخندیم عضلات صورتمون برای خنده شکل نمی گرفت و از کنترلمون خارج بود. آخرین ضربه مهلک رو بهم زد بشین رو زمین. خانوم اینجا سنگریزه است سرده ! فقط دلم می خواست یه تخت باشه من دراز بکشم یعنی حاضر بودم برای 5 دقیقه نشستن و خوردن یه چائی میلیون میلیون پول بدم. شازده بدتر از من از جنگولک بازی خوشش نمی اومد آخرش گفت خانوم من خوشم نمیاد. وقتی رسیدیم تو سالن چشمام از خستگی باز نمیشد. باز هم دست بردار نبودن انگار ما خودمون نمی دونستیم باید چی کار کنیم. یه مراسم تموم شد و ارکستر ترکوند دیدم به به ! مادر و مادرشوهر چه می کنن برای رقص اول بدجوری دیکلوفناک زدن به بدن. به شازده گفتم گفت شاهنامه آخرش خوشه آخر شب کفشاشونو میزنن زیر بغلشون تازه یکی هم باید کولشون کنه. یه چیزی رو تو عروسیم دوست داشتم این که جمعیت مامان باباها وسط خیلی زیاد بود و جوونها بیشتر نظاره گر بودن. بعدش جوونها اومدن احساس می کردم خسته شدن ولی انگار نمی خواستن تموم کنن. دوباره کارگردان اومد خانوم می رقصی نگات به دوربین باشه با آقا داماد برقص اما ارکستر بهمون جون داد من و آقای داماد با هر کی دلمون خواست رقصیدیم تو حال خودم نبودم که دیدم ارکستر داره منو تشویق می کنه. فکر کنم همه به نفع من رای داده بودن و من شدم بازیگر نقش اول.

باقی ماجرا برای بعد .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 8:9  توسط سارا  | 

از این که کسی منو درک نکنه ناراحت میشم از این که بخوان برام تصمیم بگیرن هم همینطور. ناراحت میشم کسی بخواد برام حریم بذاره و خودشو وارد حریمم کنه از این که به نام کمک کردن خودشو بهم تحمیل کنه متنفرم. خودم می تونم نمی خوام کسی بهم کای داشته باشه از این که کسی یه چارچوب وظیفه تعیین می کنه بدم میاد. از خودم به خاطر همه کوتاه اومدنام متنفرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 7:30  توسط سارا  | 

تاید توی روده هایش حباب حباب می ترکید و سوزن می زد به پرزهایش. حبابها کم کم بزرگ می شدند و صاف بالا می آمدند. بازی حبابها بازی جالبی بود اولین بار مادرش به او هدیه داده بود یک لیوان قرمز بود با دسته ای که سرش دایره میشد و با کفی که داخلش بود از توی دایره حبابها بیرون می آمدند و او غرق کیف میشد.یاد اسباب بازی گمشده اش افتاد و قهر مادر از دوباره نخریدن. کلید اتاق را برداشت و در لیوان کرد و حبابها را درست کرد هر چیزی یک کلیدی داشت و اون کلیدش را پیدا کرده بود به مادرش گفته بود : من خودم یه دونه حباب برای خودم درست کردم و کلید را نشان مادر داده بود.

: می دونی مامان احساس می کنم نابغه م.

مادر خندیده بود و دنبالش کرده بود تا کلید را از دستش بگیرد و او نداده بود. شامپو روی سرش کف کرده بود و دلش از آن طرف.

: چی خوردی ؟ شاید مسموم شده باشی ؟

می دانست یک جور التهاب است نه التهاب روده ای. کلید را داده بود به محسن و آرام در گوشش گفته بود شماره 33 و توی کریدور دویده بود.از گرما بود یا از چیز دیگر نمی دانست فقط توی پلاتوی 5 خیس از گرما فریاد زده بود آآآآآآآآآآآآآآآآ. استاد گفت این راهش نیست برای تمرین صدا نباید حنجره رو خراشوند. آروم باید صداتو قلقلک بدی تا باز بشه اگه از اولش بخوای جیغ بزنی تا آخر نمایش صدات دیگه درنمیاد عین نت بخون . و خوند : دو ر می فا سو لا سی دو . مثانه پرش مثل حنجره قلقلکش می داد خالی شدنش طول کشید به صدای خالی شدنش فکر می کرد و احساس می کرد ریتم دارد. صورتش را شست باقیمانده ریمل دیشب پائین آمد.

: خانوم اصل میکسفکتوره ضد آب حجم دهنده البته مال شما پرپشت هست.

: مکسفکتور.

: همون که شما میگید.

با خنده به محسن گفته بود ، محسن نخندیده بود به جایش آهی کشیده بود و گفت همه اش از جبره هیچکی دوست نداره این جوری کار کنه دوست نداره و مجبوره توی مترو از این واگن به اون واگن. حبابی داشت توی دلش جابه جا میشد رفت دستشوئی حباب خیال ترکیدن نداشت . دانه های درشت عرق از صورتش می ریخت.

: محسن! من هم میام فقط حواست به کلید باشه می خوای بذارش همین جا ها من پیداش می کنم. .

لبخند زده بود و رفته بود. زیر کمدها نبود با خودش برده بود شکمش به قلقلک افتاده بود.

: قربونت برم مامان جان یه امروز رو نرو دانشگاه. بقیه حرفش را از ترس خورده بود  ترسید عین داستانهای جن و پری ، اجنه گوش به حرفاش بدن و همه چی همون بشه که سق سیاه گفته.

هیچ جا را نمی دید صدای سرفه های کشدار می آمد  همه مسلولن. قلقلک دلش شدید شده بود و با سرفه حبابها بسکتبال می رفتند. توی مه و دود دنبالش گشت افتاده بود سنگین شده بود هم وزن خود آهن. برش گرداند حبابهای قرمز دور سرش بودند و انگار از قلقلک زیاد خنده اش گرفته بود و آروم بود. به نظرش آمد بعد از مرگ بیشتر از چند گرم اضافه می شد شاید چند کیلو . کلید نبود . حباها زیاد شدند و از ریشه ها و بدنش گذشتند نمی توانست جلو بیرون رفتن حبابها را بگیرد حبابها ترکیدند و در دود و دم هوا گم شدند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 7:59  توسط سارا  | 

هزار سال بود خواب بودیم هزار سال بود در خواب ، خواب بیداری را می دیدیم و چقدر خوشحال بودیم که بیدار شده ایم . مثل وقتی که در خواب می بینیم که بیداریم و هنوز خوابیم. یک بار در خواب بود یا بیداری بلند شدیم و دیدیم غیر از خانه و بچه و شوهر و پیاز ترشی و شربت سکنجبین گوشه اتاق خانه کتاب بود همانی که گاهی با دستمال رویش را خاکروبی می کردیم . ا ز ما که گذشته بود باید به دخترک می گفتیم تا نسل به نسل برسند به جائی که ما هیچ وقت نرسیده بودیم. به بیرون چهاردیواری به کوچه به خیابان به حجره و بازار و اداره و عدلیه و نظمیه . چند سال گذشت تا دخترک به اونجا رسید  به همه جا رسید دیگر بوی پیاز ترشی و شربت سکنجبین نمی داد . دیگرشکایت بود از نرسیدن  . هر شب سر میز خواب بود و صبح که از سرویس جا می ماند تا شب می دوید. به جای پیاز ترشی های ریز  ریز و آبدار کلم شورهای بیقواره بقالی سرکوچه سر میز بود و سبزی های بسته بندی . من راضی بودم دخترک خیلی جلوتر از من بود می دانست و من افتخار به دانستنش می کردم. دستمال گردگیری چرک گرفته را روی  صورت قابم گرفت و سیاهی گرد و خاک جلوی چشمانم را گرفت. با همان دستمال کتاب را هم خاکی کرد و سر جایش گذاشت وقتی لبخند زد خسته بود. وقتی حرف می زد خسته بود . آقا بود ولی نبود . آقا همیشه دیر می آمد مثل آقا بزرگ آقا هم خسته بود ولی هیچ چیز را گم نکرده بود آقا همان آقا بود شربت سکنجبین می خواست ویار همه آقاها را داشت . آقا هنوز هم قورمه سبزی دوست داشت و هنوز هم مادرش بهتر از دخترک بود . دراز کشید  پشت به دخترک خوابید و من در چرخه مغزدختر بیدار شدم. هر روز به خیابان می رفت و آدم زنده می دید اما از بین همه اینها یک چیز را گم کرده بود. رگ خواب آقا . و من هنوز خواب بودم و خواب هزار ساله را می دیدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 14:7  توسط سارا  | 

این روزها بیشتر دلم می گیرد شاید دلتنگی باشد شاید هم نباشد شایدبتوانم پوست بیاندازم و نو شوم ولی چه دردری دارد این پوست انداختن شاید هم روی پوست جدید  پوست بکشم تا پوست کلفت باشم.

قبلاْ این همه دل نازک نبودم شاید به ندرت دلم برای کسی تنگ می شد اما الان نه ُ دلم برای بابام خیلی تنگ میشه. از الان می دونم روز عروسیم مثل ابر بهار آبغوره می گیرم و مدام مجبورم تو تور عروسی فین کنم واسه همین هم می خوام تورمو بلند سفارش بدم. نمی دونم چه مرگمه یه اتفاق ساده قراره بیافته این همه ادا برای چیه ؟ از عروسیم بوی عروسی نمیاد . نامزدیم هم حس و حال عروس رو نداشتم. بیشتر از حس و حال عروسی تو فکر اینم که اتفاقی نیافته. همیشه قبل از اتفاق افتادن به اتفاق نیافتاده فکر می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 13:27  توسط سارا  | 

فشردگی دیدارها در سیزده روز و از سر باز کردن دید و بازدید خیلی جالب نیست. یه جور وادار شدن به کاره که اگر اجباری درش نبود قطعا" همه انجامش می دادن. نمی دونم ولی به نظرم اگر این دیدارها در طول سال تقسیم می شد بهتر نبود ؟ تنها روزی که چند ساعتی مال خودمون بودیم رفتن به سینما و فیلم جدائی نادر از سیمین بود. تمام کتابهائی رو که برای این ایام خریده بودم نخونده باقی مونده. فکر کنم اشتباهه که برای ایام عیدت برنامه ریزی کنی .

خوشا آنان که از اول فرودین تا پایانش در مسافرت به سر بردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 7:46  توسط سارا  | 

امسال هم عین سالهای دیگه است تموم میشه و سال جدید شروع میشه . چه اتفاقی قراره بیافته خدا می دونه عین من که نمی دونستم امسال شازده میاد تو زندگیم. به شازده گفتم تو چی فکر می کنی ؟ گفت نمی دونم ولی خدا کنه سال خوبی باشه.

پیشاپیش سال نو مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 8:17  توسط سارا  | 

اشک در چشمانم حلقه زد سنجاق چارقدم داشت خفه ام می کرد. جای نیشگونهای مادرم روی بازویم می سوخت .مشتهایم را به چشمانم مالیدم و دوردست ها را نگاه کردم که برادرم با دوستانش بازی می کرد.بی بی ملیحه که رد شد گوشه چادرش به چشمم خورد چادرش پاره بود بچه ها براش دست گرفتند بی بی ملیحه دیوونه بی بی ملیحه دیوونه ! دخترش را کشته بودند. مادرم می گفت تقصیر بی بی ملیحه است. خودش هم همین طوری بود اما مش عباس مرد نبود که جلوشو بگیره و به دختر بی بی ملیحه بد و بیراه گفت ُ سرفه کردم. دست بردم سنجاق چارقدم را شل کردم. نفس کشیدم موهایم توی صورتم ریخت و باد پهنشان کرد. دویدم انگار ترسی از نیشگونهای مادرم نداشتم. مادرم و زنهای دیگر آنجا بودند بی بی ملیحه آن طرفتر سر قبر دخترش ایستاده بود مادرم مرا ندید. بی بی ملیحه ضجه می زد. شانه هایش زیر چادر پاره اش می لرزید. پچ پچ زنها بلند بودهمین طور بلندتر میشد تا جائی که صدایشان کرم کرد .

روز جهانی زن مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 7:11  توسط سارا  | 

توی خواب بودم یا که بیدار نمی دونم. اومد با همون پیراهن سفیدش و لبخند همیشگی مثل همیشه آروم راه می رفت و قدم می زد. و شانه هایش از خنده می لرزید. فریاد زدم : بابا ! چائی خوردنت رو دارم از یاد می برم ولی نگاهات از زیر چشم هنوز یادمه . یواشکی شکلات خوردنتو یادمه ولی حرفاتو داره یادم میره. لبخند زدی نه انگار خندیدی. دیروز لباساتو بو می کردم هنوز بوی خودتو می داد بوی بابا ! چه بوی خوبی بود. نمی دونم چرا یاد روزی افتادم که مامان ازم پرسید بابات کجاست اومدم بالا و دیدم روی تخت من دراز کشیدی و کلاه حصیری روی صورتت گذاشتی همه اینارو بهت گفتم.صورتت خسته بود گفتم چرا خسته ای بابا ؟ صورتت رفت سمت پنجره و فقط یه کلمه بود.

گفتی: فردا عاشوراست.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 13:38  توسط سارا  | 

توی بغلم بود و من به دست هاش که عین سوسیس اعلا تپل و سفید بود نگاه می کردم و چند بار توی بغلم محکم فشارش دادم خوشبختانه گریه نکرد. کله نرمش را بوسیدم هنوز چندان موئی نداشت نق زد یه کیسه فریزر دستش دادیم و مشغول بازی شد. اون یکی رو بغل کردم آخیش چقدر موی مشکی داشت چشماش مثل دو تا مروارید سیاه برق می زد.دهنش تا آخرین حد باز می شد و می خندید . یهو گفتم چی باعث میشه آدم بچه خواهرشو اینقدر دوست داشته باشه ؟ من که زیاد بچه دوست ندارم؟! همه با تعجب نگاهم کردن. ولی خیلی سخته فکر نمی کنم این همه فداکاری داشته باشم که بتونم بچه داشته باشم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 8:57  توسط سارا  |