ظرفها را شسته و جا به جا كرده بود كف آشپزخانه را پاك كرده بود دستشويي را شسته بود جاروبرقي كشيده بود اتاقها را مرتب كرده بود لباسها را شسته بود آخر از همه حمام را شست و دوش گرفت آنقدر خسته بود كه روياي چاي خوردن در صندلي چرخان را فراموش كرده بود آرام روي تختش دراز كشيد و به ديوارهاي تميزش زل زد خانه بوي تميزي و تازگي مي داد لبخند زد چقدر اين خواب به او مزه مي داد به خصوص كه خسته هم بود چشمانش را روي هم گذاشت از بوي خانه و خستگي مست بود انگار كه نئشه باشد صداي زنگ در افكارش را پاره كرد.
: كي مي تونه باشه ؟! اون كه كليد داره .
فكر كرد شايد كليدش رو گم كرده، نه امكان نداره همه چيز رو به موقع انجام ميده هيچ وقت هم چيزي رو گم نمي كرد برعكس خودش كه همه چيز را گم ميكرد و شايد ساعت ها پشت در مي ماند و يادش مي رفت كه همسرش كلاس فوق العاده دارد.
: شايد مامان باشه بيخبر اومده يه سر بزنه ! اه ! صد دفعه گفتم يه چشمي بذار هنوز نخريده ! بعد به من ميگه يادت ميره كارهاتو انجام بدي !
در را باز كرد ، خانمي با عصا پشت در بود ۳۰ ثانيه گذشت تا به خاطر بياورد او كيست تا بخواهد چيزي بگويد عصازنان داخل شده بود . رويش نشد بگويد من خسته ام! همسايه اش بود تنها زندگي مي كرد و انگار تمام دنيا مسبب پاي ناقص اش بودند و همه بايد دست به دست هم مي دادند تا او را نگه دارند.
: چرا نگفتي امروز خونه اي ؟!
: ببخشيد؟!
: الان نيم ساعته موندم پشت در كليد رو تو خونه جا گذاشتم يه زنگ بزن كليد ساز بياد من نمي دونم بايد چي كار كنم !
بي آن كه خود بخواهد بي اراده به طرف تلفن رفت و شروع به گشتن در دفتر تلفن كرد .
: ازم پذيرايي نمي كني ؟ اگه نميام خونه ات واسه اينه كه رعايتتو مي كنم ! تو هم نمي گي من يه همسايه دارم بياي پيشم بشيني .
: الو سلام بخشيد من .. هستم كليدمو يعني همسايه مون كليدشو تو خونه اش جا گذاشته درش بته شده .. نه نه خيلي ديره زودتر بياين.
: چيه ؟! تازه وسط روزه مي ترسي مزاحمت بشم ؟ داري منو از خونه ت بيرون مي كني ؟
: بله نمي دونم شما همه وسايلو با خودتون بيارين !
: بپرس چقدر مي گيرن ؟
: ممنون كه تشريف مياريد.خداحافظ.
بي اراده به آشپزخانه رفت و با چاي و پيش دستي برگشت . پوست هاي شكلات را از روي ميز جمع كرد و داخل پيش دستي گذاشت .
: من ناهار نخوردم .
دوباره به آشپزخانه رفت غذا را روي گاز گذاشت سيني را آماده كرد زن همسايه يك ريز حرف مي زد و از خواهر و برادرش بد مي گفت كه تمام پولهايش را دزديده اند و او را غارت كرده اند و حالا از او درخواست كمك داشت.با سيني برگشت .دوباره خم شد و پوستهاي شكلات را از روي زمين جمع كرد و داخل پيش دستي گذاشت.
: مرغ داري ؟! من اصلا" مرغ دوست ندارم آره مي گفتم به من نگفتي امروز سر كار نميري مرخصي گرفتي يا هميشه خونه اي ؟
خواست بگويد هميشه پنج شنبه ها خانه است ولي حرفش را خورد.
: من كسي رو سراغ ندارم بتونه كمكتون كنه بايد دنبال يه وكيل بگردين!
به حرف زدن و حركاتش موقع غذا خودن نگاه مي كرد و سبوسهاي نان كه با هر بار گاز زدن روي سراميك سفيد مي ريخت قفل ساز دير كرده بود .
: پاشو يه چايي ديگه واسه ام بيار اين همه مدت نيومدم خونه ات بايد ازم پذيرايي كني ديگه از اين شكلاتها نداري خيلي خوشمزه است!
به طرف آشپزخانه رفت قوطي شكلات را درآورد ظرف شكلات را پر كرد زنگ در به صدا درآمد قفل ساز بود .
: چايي ديگه نداري؟ مي خواي قهوه دم كن !
قهوه آورد پيش دستي ها و ظروف را به آشپزخانه برد قفل ساز برگشت بايد قفل مي خريد.
: آقا مگه من نگفتم همه چي همراتون باشه ؟
يك ساعت ديگر هم صبر كرد سه تا چاي ديگر آورده بود قهوه اش تمام شده بود كه كار قفل ساز تمام شدتخفيف هم برايش گرفت حاضر نبود برود ولي با بشقاب غذا براي شام و بهانه او براي رفتن بيرون با همسرش رفت. در را كه بست نفسي آسوده كشيد ظرفها را برد شست دوباره زمين را دستمال كرد صداي در آمد.
: سلام عزيزم !
: سلام !
: بيا واسه ات چشمي هم گرفتم ! نمي خواي يه قهوه بهم بدي؟