اساسا" چند مدل نفرين مرگ دار وجود داره كه تعبيرهاي متفاوتي دارن:
- مدل اول اين نفرينها اين طوريه : الهي بميري با تمام اضافات بعدي كه به علت پاره اي مسائل حجب و حيا دار از نوشتن آن خودداري مي گردد. معني : يعني الهي الان نباشي من ريخت ... نبينم كه يادم بيافته چه غلطي كردي!
- مدل دوم اين نفرينها با اندكي تخفيف و بدون اضافاته : بميري ! بله اين به اين مفهومه كه الان نباشي بهتره ولي بودنت هم فرقي نمي كنه!
- مدل سوم اين نفرينها جور ديگري است : اي بميري هي! يعني خيلي ببخشيد: الاغ چرا اين كارو انجام نميدي! حتما" بايد مرگتو از خدا بخوام كه بري انجامش بدي؟!
- مدل چهارم كاملا" متفاوته از هر نظر اين مدل اصلا" معنا و مفهوم مدلهاي ديگه رو نداره و جلوي طرف گفته نميشه بلكه به صورت غيبت و با بيخيالي گفته ميشه : ولش كن بابا اصلا" ... بميره !
اين مدل يعني اون طرف اينقدر تو رو اذيت مي كنه كه هر لحظه اگر نبينيش برات بهتره ! و يه جوري به اين معنيه : هيهات من الذله !
اين جمله ولش كن بابا اصلا" مينا بميرهُُ، از همين جا شروع شد ، يادش بخير چه درواني داشتيم توي دانشگاه ، من و ناشا بيشتر با هم بوديم ، بعدها شيدا هم به گروهمون اضافه شد كه از اون به بعد شديم سه تفنگدار . همه چيز خوب بود جز يك چيز و اونهم مينا استرس بود كه وقت و بي وقت باعث بلند شدن موهاي بدنمان ميشد .
: واي بچه ها ! امروز استاد مي خواد درس بپرسه هر كسي بلد نباشه بايد بره حذف كنه!
: مينا جون ! مگه به همين راحتياست؟
: آره ، من خودم از دفتر گروه شنيدم صداشو !
چند بار به خاطر اراجيفي كه گفته بود و صد البته به خاطر سينماي دسته جمعي غيبت غير موجه انجام داديم چند بار الكي درس خونديم و استاد چيزي ازمون نپرسيد چقدر پشت صحنه از اين كه ممكن بود ديالوگها يادمون بره اعصابمونو بهم ريخت ، واي پاك ديوونه شده بوديم ! همه ايناش به كنار اصلا" به جهنم ، نبات بازيهاش سر كلاس ديوونه مون مي كرد.
: استاد ، ميشه به جاي يه دكور دو تا دكور درست كنيم؟!
: استاد ، ميشه يه كلاس اضافه برامون بذاريد (توجه داشته باشيد درس، درس عمومي بود ) !
: استاد به بچه ها بگين آروم باشن ما صداي شمارو نمي شنويم!
:واي شيدا چرا نتونستي جواب استادو بدي آبرومون رفت الان فكر مي كنه همه مون مثل تو هستيم!
فكر مي كنم همين چهار تا جمله تونسته باشه تعريف معقولي از اين بشر استثنايي بهتون داده باشه، مهمترين خصلت مينا هميشه استرس داشتنش بود تا جائي كه آخرين ضربه رو بهمون زد . تازه رسيده بوديم و طبق معمول داشتيم با بچه ها خوش و بش مي كرديم كه ديديم مينا با استرس در حالي كه يه عالمه جزوه تو بغلشه اومد.
: سارا ! اولي گارشي رو برام توضيح بده !
من : جان ؟!
: امروز قراره دكتر نوايي جامعه شناسي رو امتحان بگيره !
من (با بيخيالي ) : نه عزيزم امتحان آخر ترم دو هفته ديگه شروع ميشه برنامه هم روي برد زدن.
: نه قراره نصف امتحان الان باشه !
من: باشه !من نمي دونم برو از يكي ديگه بپرس.
رفتيم سر كلاس دكتر نوايي كه خدا رحمتش كنه اومد تو و طبق معمول دستاشو به هم ماليد و سر صحبتش با من باز شد.
: استاد! ببخشيد ميشه در مورد امتحان صحبت كنيد؟
استاد : كدوم امتحان؟ آهان بله قرار شد من قبل از امتحان ترم توي هفته آينده يه امتحان ازتون بگيرم كه نصف نمره امتحانتون رو در بر مي گيره!
:استاد مي شه الان بگيرين ؟ !
همه اعتراض كرديم كه اصلا" ما يه همچين قراري نداشتيم ما آمادگي نداريم و از اين حرفها يهو جلو چشمان متعجب ما مينا ي ذليل شده گفت : دانشجو بايد هميشه آماده باشه كه استاد ازش امتحان بگيره!
بله به همين سادگي همه يخ كرديم به همين سادگي رگ غيرت استادي استاد بزرگوارمون باد كرد و به همين سادگي ازمون امتحان گرفت و به همين سادگي ما .... به امتحان و به همين سادگي تمام پسرهاي كلاس افتادن و به همين سادگي مينا از چشم همه ما افتاد! همين مساله باعث شد مينا گرايششو عوض كنه و از ادبيات نمايشي بره به بازيگري و رفت. آخييييييييييييييش!
ولي بدا به حال بچه هاي بازيگري . يادمه يكي از پسرهاي بازيگري مي گفت : تو پسرهاي بازيگري همه از مينا متنفرن فكر نمي كنم كسي باشه كه بتونه نحسي اينو تحمل كنه ! زير لب گفتم : و دخترها!
گاهي دلم براش مي سوخت چون به چهره اش كه نگاه مي كردي ياد آهنگ برنادت مي افتادي خيلي سعي مي كرد خوب باشه ولي از بس كه استرس داشت هيچ چيزش خوب به نظر نمي اومدهمه كاراش زيادي تو چارچوب قاعده و قانون خلاصه مي شد و اين براي دانشجوها خيلي بد بود. به عبارتي خيلي مثبت بود و از زيادي مثبت بودن از نظر ما منفي شده بود. بعد از اون ماجرا هر چيزي كه مي شد حتي اگه مدادمون گم مي شد ، مي گفتيم : ولش كن فداي سرت مينا بميره!
بعد از دانشگاه ، گاهي مي ديدمش و اون موقع بود كه فهميدم استرس و قانونمندي بيجاي مينا از كجا نشات مي گيره و راستش دلم به حالش سوخت. عين خدا تنها بود و هيچ كس دور و برش نبود ، يادمه وقتي بهناز داشت ازدواج مي كرد آه بلندي كشيد و گفت : خوشبخت بشن من كه فكر نمي كنم با اين اخلاقم كسي .... ولش كن !
زير لب گفتم : مينا بميره!
مهموني آيلار بود توي شلوغي موبايلم زنگ خورد : الو مينا تويي ؟ جانم ؟
داشت مي رفت مالزي براي ادامه تحصيل ، خسته بود و سردرگم .دلش نمي خواست كارمند بموند مي خواست بره شايد فرجي بشه و ... مينا چيزي بشه !موفق باشي مينا جان ! رفت پرواز كرد و رفت باز هم برام ايميل مي فرستاد گاهي اوقات پيام كوتاه و يك بار هم زنگ زد ! تعريف مي كرد مي گفت خيلي خوبه ! تو دلم گفتم بدبخت مالزييايي ها ! احتمالا" اونا جمله معروف ولش كن ... مينا بميره رو بلد نبودن! ناشا احوال مينا رو مي پرسيد گفت: با اين كه خيلي همه رو شاكي كرده بود ولي بيخيال چطوره ؟
مادرش بهم خبر داد : مينا ازدواج كرد با يه پسر پاكستاني ! دارن مي رن كانادا !
آخي هي هي هي مينا آخرش انقدر گفتيم مينا بميره ! كه رفت تا كسي نبينه كه ... هي روزگار هي !
يه پس گردني محكم خورد تو سرم برگشتم آلما بود.
: بدبخت اون ميناي ... داره با يه پسر پاكستاني پولدار ميره كانادا تو هنوز يه افغاني هم پيدا نكردي!