تبليغاتX
مشیانه

مشیانه

من عاشق آن بی نهایتم که دو خط موازی به آن می رسند.

پست فطرت بودن  يعني كسي كه براي وجود داشتن به آزار ديگران احتياج دارد.

اگر مجبور به سكوت نباشيم خودمان گاهي يعني بيشتر اوقات سكوت را ترجيح مي دهيم.

من ده تا گلوله توي بدنم دارم مي دونين من اعدام شدم شما چطوري مردين؟

مهم نيست كه آدم چطور بميره مهم اينه كه ديگه مرده !

اينجا  برزخ نيست چون جلاد نداره جلاد مگه چه طوريه ؟ يكيه عين ما اصلا" شايد همين ماها كه با هم زندگي مي كنيم جلادهاي همديگه باشم هر كس جلاد ديگري!

چند جمله اي از ديالوگهاي نمايشنامه برزخي ها نوشته ژان پل سارتر.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 15:6  توسط سارا  | 

بعيد مي دانم زمستان امسال را پاياني بهاري باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 15:4  توسط سارا  | 

 

از هر چي بچه گند دماغ و لوس و بي ادب بدم مياد .

از والدين اين بچه ها بيشتر از خود بچه ها بدم مياد.

خلاصه :

1.      يه دوستي داريم كه خيلي باشخصيته و ما بهش ميگيم عمو خلاصه آدم شق و رق  كه تو خونه هم كلاه روسي پشمالوشو از سرش برنمي داره ، نوه پسريش كه از موارد بالاست نه مي ذاره نه برمي داره بهش ميگه تو گه بخور ! حالا اين بچه است و صد تا از اين توجيهاتي كه همه براي تنبيه نشدن بچه هاشون به كار مي برن و من اصلا" قبول ندارم. مادره و پدره غش غش خنديدن ! دقت بفرمائيد كه اين بچه فقط و فقط 4 سالشه .

2.      دوست عزيز ديگري   كه قبلا" در اين جا بحثش زياد بود مهمان ما بودند . بچه  در بدو ورود يك جعبه شيريني را فرستادند توي خندق بلا و پس از آن توپ پلاستيكي مربوط به فيزيوتراپي مادرجان را معلوم نيست از كدوم جهنم دره اي يافته و روي مغز ما بسكتبال بازي كردند و البته اين توپ دو سه باري نصيب لاكي بامبوهاي  بيچاره والده شدند. و پدر محترمشان چنان تشويقي مي كردندكه انگار قراره دخترشان جايزه جام باشگاه هاي اروپا رو از آن خودش كنه.

3.      ولي مورد آخري مربوط به يكي از فاملهاي سببي مي باشد كه بسيار فرزند خوبي تربيت كردند اين بچه كه همسن اين بچه دوم هست بسيار مودب و بسيار بافهم و شعور مي باشد. تازه با اين همه كافيه اين بچه احيانا" چيزي بگه مادر و پدر كه اتفاقا" هر دو هم رشته و داراي تحصيلات عالي هستند طوري با بچه برخورد مي كنند كه بچه همون جا حساب كار دستش مياد و البته از حق نگذريم اين بچه به دو زبان تقريبا" مسلطه و ويولن سل هم مي زنه فقط هم هفت سالشه.

خب پيدا كنيد پرتقال فروش را ؟  به نظر شما اين كه ميگن جامعه بده و نميشه بچه رو خوب تربيت كرد و يا روانشناسا گفتند به بچه هيچي نگيد درسته ؟ به نظرتون ايراد از ما نيست ؟ از خود ما كه قراره يه نسل كوشا تحويل جامعه بديم خب عزيزان به نظر شما وقتي اين بچه ها وارد بازار كار شدند چه جوري با بقيه رفتار خواهند كرد ؟!  

   

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 15:17  توسط سارا  | 

حال من خوب است و تنها دغدغه ام جمع شدن ریز ریز

چربی های اشباع نشده پهلوها یم است که مطمئنم اگر

 جلوی تجمع بی رویه شان را نگیرم تبدیل به مشکل

بزرگی خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 15:20  توسط سارا  | 

همه جا سکوت بود شمع و گل و پروانه و عشاق پروانه ای وقتی ما داخل شدیم مثل قوم وحشی بودیم که بویی از تمدن و عشق نبرده و هیچ وقت اسم عشق و دوستی و والنتاین به گوشش نخورده پنج نفر بودیم دو تا جفت و من تنها

آرش با صدای بلند داد زد : سارا جون هر کدومو دوست داری بگو خودم می پیچمش ! تنها نمونی یه وقت !

گفتم : خیلی ممنون الان انقدر که رسا گفتی خودشون میان تسلیم میشن نیاز نیست خفتشون کنی !

نشستیم همه با تعجب به ما نگاه می کردند .

آرش گفت : عوض این که عاشقانه به هم نگاه کنین برین ازدواج کنین لابد ما ببویم زن گرفتیم !

نخیر انگار این بشر کلا" پوست گراز داره نیشگون اصل" کارساز نیست سقشم با بوق حموم ورداشتن.

گارسن منو آورد از جا بلند میشه و میگه شما چرا با این کراوات ما خودمون میو مدیم پیشتون عذر زحمات !

از خنده کبود شدیم !

دستمال سفره را برداشت : فکر نمی کنین این واسه دماغ گرفتن یه خورده بزرگ باشه ؟ البته مشکلی نیست ها ! ما راحتیم دماغا ماشالله بزرگه !

وقتی اومدیم بیرون اندازه یه پلاستیک پر دستمال توی دستش بود .

گفت : شرمنده همه! آنفولانزا دارم دستمالاشم آبگیریش محشره مجبور نیستم دو کیلو دو کیلو دماغ بخورم! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 15:14  توسط سارا  | 

: ای بابا ! خدا رحمت کنه آقا رضا رو چرا حال رو فدای گذشته می کنی ؟!

 گوشه چشمان به اشک نشسته اش را پاک کرد و به زور لبخندی زد . نمی توانست جلوی اشکهای بی محابایش را بگیرد و گفت از همه زندگیش و عشق زیادش و این که ۱۰ سال پیش وقتی می خواست شراب بریزد آقا رضا یکی از دبه های شراب را یواشکی به انباری برده بود و او پس ار مرگش آنرا پیدا کرده بود و با هر جرعه اش مست عشق آقا رضا می شد.

: حالا آقا رضا چند سالشون بود ؟

سن چه معنی می داد وقتی عزیز بود فقط گفت جوون یا پیر  عزیز بزرگی بود برای عشق ...

: ازدواج کردی؟

: نه ! نمی خوام به نظرم با ازدواج هم به روزمزگی می رسم پس بهتره تو این روز گردون که قراره سرگیجه بگیریم یک نفر باشیم .

خندید همه خندیدند.

: دوست نداری مادر بشی ؟

به فکر رفتم رویم نشد بگم خیلی  .حتی رویم نشد بگم دوست دارم .

: ازدواج کن اگه می خوای بچه داشته باشی. من خیلی دیر ازدواج کردم بچه هم ندارم شاید اگه داشتم این جوری نبودم.

خوب لحظات مادرانه رو نمیشه انکار کرد من عاشق عشق مادرانه هستم ولی مگه می شه همیشه عاشق موند ُخود رو فراموش کرد و دل سپرد به آینده ای که خودت هیچ وقت نداشتی و شاید وقتی اون موجود بزرگ شد هیچ وقت آینده ترسیمی تو رو دوست نداشته باشه. ما همه خودخواهیم اگه من بچه داشتم تنها نمی موندم بچه می خوام چون دوست دارم بچه می خوام که سرگرمم کنه بچه می خوام که زندگیمو عوض کنه بچه می خوام که خلق کردن رو تجربه کنم بچه می خوام  بابا !نمی خواستم شد دیگه ! نمی دونم ولی شاید اون بچه هم بزرگ بشه همین بشه و شاید اون بچه باید متولد بشه همه ما باید متولد می شدیم و چیرزی رو خلق می کردیم و چیزی از این دنیا می فهمیدیم من که هنوز نفهمیدم .

: شنیدم شما تئاتر خوندین؟

: بله اما تو بازی زندگی خودم موندم!

شلیک خنده بود و بعدش شنیدن شعرهای غریبانه .

یه چیز را فهمیدم ما همه غریبیم ولی خود را بین قوانین ساختگی دست خود آشنا می بینیم. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 10:46  توسط سارا  | 

ظرفها را شسته و جا به جا كرده بود كف آشپزخانه را پاك كرده بود دستشويي را شسته بود جاروبرقي كشيده بود اتاقها را مرتب كرده بود لباسها را شسته بود آخر از همه حمام را شست و دوش گرفت آنقدر خسته بود كه روياي چاي خوردن در صندلي چرخان را فراموش كرده بود آرام روي تختش دراز كشيد و به ديوارهاي تميزش زل زد خانه بوي تميزي و تازگي مي داد لبخند زد چقدر اين خواب به او مزه مي داد به خصوص كه خسته هم بود چشمانش را روي هم گذاشت از بوي خانه و خستگي مست بود انگار كه نئشه باشد صداي زنگ در افكارش را پاره كرد.

: كي مي تونه باشه ؟! اون كه كليد داره .

فكر كرد شايد كليدش رو گم كرده، نه امكان نداره همه چيز رو به موقع انجام ميده هيچ وقت هم چيزي رو گم نمي كرد برعكس خودش كه همه چيز را گم ميكرد و شايد ساعت ها پشت در مي ماند و يادش مي رفت كه همسرش كلاس فوق العاده دارد.

: شايد مامان باشه بيخبر اومده يه سر بزنه ! اه ! صد دفعه گفتم يه چشمي بذار هنوز نخريده ! بعد به من ميگه يادت ميره كارهاتو انجام بدي !

در را باز كرد ، خانمي با عصا پشت در بود ۳۰ ثانيه گذشت تا به خاطر بياورد او كيست تا بخواهد چيزي بگويد عصازنان داخل شده بود . رويش نشد بگويد من خسته ام! همسايه اش بود تنها زندگي مي كرد و انگار تمام دنيا مسبب پاي ناقص اش بودند و همه بايد دست به دست هم مي دادند تا او را نگه دارند.

: چرا نگفتي امروز خونه اي ؟!

: ببخشيد؟!

: الان نيم ساعته موندم پشت در كليد رو تو خونه جا گذاشتم يه زنگ بزن كليد ساز بياد من نمي دونم بايد چي كار كنم !

بي آن كه خود بخواهد بي اراده به طرف تلفن رفت و شروع به گشتن در دفتر تلفن كرد .

: ازم پذيرايي نمي كني ؟ اگه نميام خونه ات واسه اينه كه رعايتتو مي كنم ! تو هم نمي گي من يه همسايه دارم بياي پيشم بشيني .

: الو سلام بخشيد من .. هستم كليدمو يعني همسايه مون كليدشو تو خونه اش جا گذاشته درش بته شده .. نه نه خيلي ديره زودتر بياين.

: چيه ؟! تازه وسط روزه مي ترسي مزاحمت بشم ؟ داري منو از خونه ت بيرون مي كني ؟

: بله نمي دونم شما همه وسايلو با خودتون بيارين !

: بپرس چقدر مي گيرن ؟

: ممنون كه تشريف مياريد.خداحافظ.

بي اراده به آشپزخانه رفت و با چاي و پيش دستي برگشت . پوست هاي شكلات را از روي ميز جمع كرد و داخل پيش دستي گذاشت .

: من ناهار نخوردم .

دوباره به آشپزخانه رفت غذا را روي گاز گذاشت سيني را آماده كرد زن همسايه يك ريز حرف مي زد و از خواهر و برادرش بد مي گفت كه تمام پولهايش را دزديده اند و او را غارت كرده اند و حالا از او درخواست كمك داشت.با سيني برگشت .دوباره خم شد و پوستهاي شكلات را از روي زمين جمع كرد و داخل پيش دستي گذاشت.

: مرغ داري ؟! من اصلا" مرغ دوست ندارم آره مي گفتم به من نگفتي امروز سر كار نميري مرخصي گرفتي يا هميشه خونه اي ؟

خواست بگويد هميشه پنج شنبه ها خانه است ولي حرفش را خورد.

: من كسي رو سراغ ندارم بتونه كمكتون كنه بايد دنبال يه وكيل بگردين!

به حرف زدن و حركاتش موقع غذا خودن نگاه مي كرد و سبوسهاي نان كه با هر بار گاز زدن روي سراميك سفيد مي ريخت قفل ساز دير كرده بود .

: پاشو يه چايي ديگه واسه ام بيار اين همه مدت نيومدم خونه ات بايد ازم پذيرايي كني ديگه از اين شكلاتها نداري خيلي خوشمزه است!

به طرف آشپزخانه رفت قوطي شكلات را درآورد ظرف شكلات را پر كرد زنگ در به صدا درآمد قفل ساز بود .

: چايي ديگه نداري؟ مي خواي قهوه دم كن !

قهوه آورد پيش دستي ها و ظروف را به آشپزخانه برد قفل ساز برگشت بايد قفل مي خريد.

: آقا مگه من نگفتم همه چي همراتون باشه ؟

يك ساعت ديگر هم صبر كرد سه تا چاي ديگر آورده بود قهوه اش تمام شده بود كه كار قفل ساز تمام شدتخفيف هم برايش گرفت حاضر نبود برود ولي با بشقاب غذا براي شام و بهانه او براي رفتن بيرون با همسرش رفت. در را كه بست نفسي آسوده كشيد ظرفها را برد شست دوباره زمين را دستمال كرد صداي در آمد.

: سلام عزيزم !

: سلام !

: بيا واسه ات چشمي هم گرفتم ! نمي خواي يه قهوه بهم بدي؟ 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 15:24  توسط سارا  | 

در زمانهاي دور وقتي كسي مي خواست ازدواج كنه مادر و پدرش يكيو نشون مي كردن مي رفتن براش خواستگاري.

بچه همين آقا وقتي مي خواست ازدواج كنه يكيو نشون كرد و هزار تا نامه به بزرگترها نوشت  تا مادر و پدرش برن خواستگاري.

بچه اون آقا يكيو نشون كرد و بدون نامه به بزگترها گفت من اينو مي خوام واسه ام بريد خواستگاري.

بچه اينا يكيو مي خواست اونم اينو مي خواست با هم رفتن پيش بزرگترها گفتن ما مي خوايم با هم ازدواج كنيم.

بچه اينا يكيو مي خواست اونم اينو مي خواست پيش بزرگترها هم نرفتن و بدون ازدواج با هم زندگي كردن.

حالا شما فكر كنيد ببينيد گزينه بعدي مي تونه چي باشه ؟

مي بينيد همه چي به همين سادگي بالا مي ره و همه چي بر اساس استقلال طلبي شكل مي گيره اين مسئله در همه چيز وجود داره حتي در سياست به نظر شما ميشه پله بعدي رو حدس زد؟ در هر پله اي كه بوديم فكر مي كرديم ديگه اين آخرشه ولي آخرش نبود جالبه كه ميگن همه چيز به سمت تكامل پيش ميره ولي به نظر من دنيا داره ميره به سمت بي نظمي ، يه زماني واسه اين كه بگيم روشن فكريم فن شعر ارسطو و كمپوزيسيون افلاطون رو مي خونديم ولي توي پله آخر و پله هاي بعدي حرفهاي فلاسفه و خصوصا" عشق افلاطوني كاملا" رد ميشه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:16  توسط سارا  | 

گاهی خستگی باعث می شه آدم خیلی کاررو انجام بده یا برعکس باعث انجام ندادن خیلی کارا بشه .وقتی اولین بار بیگانه آلبر کامو رو خوندم این احساس رو با تمام وجود حس کردم.

: خستگی ُ گرما و کلافه گی باعث شد قتل انجام بدم!

چیزی که جالب بود این بود که خستگی اجازه دفاع از خود رو بهش نداد و با گیوتین اعدام شدصبح روز اعدام متوجه شد طلوع آفتاب دل انگیزه ولی بیگانه دیگه حوصله طلوع آفتاب رو هم نداشت. چند روز پیش آلما گفت یکی از دوستاش تشک بادی خریده و کلی از مزایای اون برام تعریف کرد و گفت :حالت ماساژور داره بیا بخریم !

گفتم : من روی خشت خام می خوابم صبح باید با بردیزل منو ببرن شرکت احتمالا" اگه از اینا بخرم باید استعفا بدم! 

نظرتون چیه بخرم یا نه ؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:10  توسط سارا  | 

وقتی بچه بودم بدون این که خودم بدونم هر وقت چیزی می خواستم یه شمع روشن می کردم و به آتیشش زل می زدم و جالب بود که همون چیز رو به دست می آوردم. نمی دونم زل زدن به آتیش کارمو درست می کرد یا قلب پاک کودکیم . امشب می خوام بچه بشم و زل بزنم به آتش شاید بشه شایدم نشه ولی مطمئنم که میشه .

یلدای همه تون مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 15:11  توسط سارا  |