من آمدم

امروز که مینویسم دو سال از آخرین باری که نوشتم میگذره حس میکنم اینجا تبدیل به ماتمکده ای قدیمی شده آرشیو وبلاگم تمام دلتنگیام نمیدونم شاید احساس اون روزهای من این بود اما خبر مسرت بخش اینکه من مادر شدم. حس جدید و زیبا قشنگترین حسی که میشد داشته باشم درست 16 ماهه که مادر شدم و این زیباست .

کاش سایه ام بودم

وقت شب در زمستان

بلندتر از خودم

باریکتر از خودم

جلوتر از خودم

لکه

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

: صبر کن یه لحظه الان میام چقدر عجله می کنی ؟

در آن آخر تصمیم به تعویض لباسش گرفته بود همیشه همین طور بود می پوشید ولی آینه چیزی غیر از تصور خودش به او نشان می داد . باز هم تیره برای پوشاندن این چربی های مزاحم.

: خوب بود همون که ؟!

مشکل جائی بود که می خواست اولین بار برود دیدن آدمهای ناشناس و اینکه چه فکری در مورد او می کنند فکر مهم نبود چون آنقدر تسلط بر کلامش داشت و آنقدر ذهنش باز بود که می توانست همه نگاهها را به سوی ذهنش ببرد. جسم آنقدرها هم مهم نبود ولی خب ! هیچ وقت نمی توانست فلسفه نگاه اول را پاک کند. خودش هم دچار توهم همین فلسفه بود. نگاهش بر دامن دودی و بلوز مشکی اش افتاد .

: ای وای دامنم لک داره بلوزم ! آخ این لک چیه ؟

با ناخن اش لکی را که مانده غذا بود تراشید و تکان داد لک بلوز از بین رفته بود اما لک دامن پاک نمی شد. همه حواسش به لک دامنش بود باید دستش را جوری روی لکه می گرفت که دیده نشود. شاید حواسشون به لکه دامنم نیفته ولی خب ! باید یه جور مخفیش کنم. دستش را هر طوری می گرفت طور خاصی به نظر می رسید انگار دستش فلج شده بود هر طوری می گرفت ممکن بود طوری فکر کنند و کلاً خوشایند نبود. فکرش روی حرفهایش هم متمرکز نبود این لکه مزاحم چرا قبلش چک نکرده بود. میل به بازگشتن داشت اما ممکن بود دیر شود . وقتی از پله ها بالا می رفت به چیز دیگری فکر کرد اینکه وقتی چیزی به او تعارف می کردند از عمد روی خودش بریزد تا لکه ... نه ایده جالبی نبود بهتر بود به لکه فکر نمی کرد اما نمی توانست از ذهنش پاک نمیشد آنهمه آدم اتو کشیده و صاف ، وارد که شد خبری نبود فقط چند نفر بودند روبرویش نشست و تا خواست صحبت کند که حواسش را پرت کند چشمش به لکه های بزرگ روی لباس او افتاد انگار لکه های لباسش بیشتر از تصور بود و امکان نداشت لکه ها را ندیده باشد و لباسش را همین طوری پوشیده باشد . کم کم راحتتر نشست و دستش را از روی لکه لباسش برداشت و آرام گفت : این چیه تنش کرده مگه نمی دونست داره کجا میاد ؟ مردم نمی فهمن چی می پوشن یه نگاه هم به خودش تو آینه می کرد می فهمید چه خبره و با خوشحالی پایش را روی پایش انداخت و لکه دامنش را در باد تکان داد. /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

مگس پیر سمج


همین طوری در خیال بود آرام آرام نگاهش به حیاط از لابلای درب توری که چارچوب چوبی داشت و همیشه با هر باز و بسته کردن تا مدتها می لرزید مانده بود این درب توری چرا با اینهمه تکان نمی شکند. توری اش فلزی بود و سفت هر وقت دستهایش کفی بود از عمد روی توریها می کشید صفحه مشبک توری ها کفی می شد و او کف ها را پخش می کرد ، گوشه توری باز شده بود و او با خواهرش آنقدر با توری ور رفته بودند که یک گوشه کج شده بود و باز مانده بود.

: صد بار گفتم هی با این توری ور نرید الان من باید از کجا برم توری بگیرم ؟

با خواهرش نشسته بود یه روز تمام به توری نخ می بست که توری هارو به چارچوب وصل کند اما توری ها شکسته بود و وصل نمیشد. خسته شدند. مادرش با عصبانیت اون همه زحمت را به باد داد ه بود و و همه نخهارو کند و تازه یک میخ هم به چارچوب زد خواهرش گفت : معلوم نیست داره چیکار می کنه ! این مامان هم بلد نیست الکی میخواد نجاری کنه این که به نجاری ربطی نداره !

نگاهش به گوشه خالی از توری بود هنوز خالی بود مادر مگس کش قرمز رنگی خریده بود و از صبح تا شب دنبال مگسها می کرد بیشتر اوقات مگسها روی او و خواهرش می نشستند و مادر به آرامی می گفت تکون نخورید با قدرت هر چه تمامتر مگس کش را پائین می آورد . دستش قرمز شده بود داد زد مگه یه مگس چقدریه که اینجوری محکم میزنی ؟ خواهرش می گفت : مگه یه توری چقدره که مامان نمیخره ؟ مادرش نگاه می کرد و می گفت تو بازار نیست هیچی نیست همه چی کم شده. مگسی از جای باز توری سرک کشان بیرون آمد او نگاهی به مگس کش قرمز انداخت و در دست گرفت خوابش می آمد مگس کش کم کم از دستش افتاد ولی مگس خواب را از او پراند ویز ویز و حرکت لزجش روی دست و پا قلقلکی که از آن حاصل میشد اعصابش را بهم ریخت بلند شد و داد زد مگس مزاحم آه ًً مگس با قدرت به طرفش آمد حتماً می خواست جای دیگری برود مگس از آدمی که حرکت می کند می ترسد اما صاف آمد و رفت توی چشمش فریاد زد درد کمی با لزجی مگس در چشمش احساس کرد و جیغ زد و چشمش را بست یک عالمه اشک ریخت در کتاب علومش خوانده بود تمام آلودگی ها با اشک چشم بیرون میاد. گریه کرد و جیغ زد چشمش درد می کرد مادرش آمد وقتی فهمید گفت می برمت دکتر ً چشمش را با دستمال بسته بودند دکتر گفت باید از چشمش بیاد بیرون. هر شب خواب میدید مگسه تخم گذاری کرده و بچه هاش دونه دونه از چشمش بیرون میان مثل همون بچه ای که مغزشو کرم زده بود و هر روز از دماغش کرم بیرون می آمد بلند می شد و گریه می کرد و چشم باد کرده اش را محکم می مالید تا مگس بمیره و نتونه تولید مثل کنه ! کم کم ورم چشمش کم شد ولی مگسه اونجا تو کاسه چشمش جا خوش کرده بود مادرش از تکه های پرده که تور سفید بود روی توریهای فلزی کشیده بود مگس کش رو هم فرستاده بود انباری . حالا مگس تو کاسه چشمش لم داده بود و هر هر می خندید گاهی اینور و اونور هم می رفت. یه روز یه تیکه سیاه رنگ شبیه پای مگس از چشمش بیرون اومد خوشحال اومد پیش مادرش که مامان مگسه فکر کنم مرده یه پاش اومد بیرون مثل کسانی که گروگان گیری می کردند و یه پای گروگان را برای خانواده اش می فرستادند. مادرش لبخندی زد و او را برای این پیروزی بزرگ بوسید. سال بعدش پای دیگرش از چشمانش بیرون زد و این بار مگس کاملاً فلج بود شاید هم دستش بود تحقیق راجع به مگسها را شروع کرد سالها گذشت و او همواره به یاد مگس چشمهایش بود پدرش برگشته بود و همه دربهای خانه عوض شده بود حتی درب توری که چارچوب چوبی داشت اینک در زیر زمین خانه بود سعی می کرد روزانه یک ساعت گریه کند تا بالاخره مگس افلیج سمج از چشمهایش بیرون بیاید اما انگار مگس خیال بیرون آمدن نداشت برای بیرون کردن مگس با بهانه های مختلف گریه می کرد از گم شدن سگ همسایه بگیر تا مردن مادربزرگش که قبل از تولد او اتفاق افتاده بود. حتی به این خاطر به او لقب زر زرو داده بودند . هیچ وقت آرایش نمی کرد می ترسید مواد آرایشی به چشمهایش برود خواهرش می گفت با آرایش قشنگتر میشی یه بار امتحان کن می ترسید به خواهرش بگوید مگس توی چشمش اذیتش می کند. این مگس پیر سمج !

یک روز از خواب که بیدار شد فهمید دیروز را گریه نکرده ای وای باید بهانه ای پیدا می کرد همین که دیروز گریه نکرده کافی بود هر چه زور زد نتوانست گریه کند بغض کرد ای وای چرا بغضش نمی ترکید نمیشد گریه کند بلند شد چه کار می توانست بکند بیرون رفت در کوچه و خیابان می دوید تا اشکهایش سرازیر شوند نمیشد باید تندتر می دوید دوید و دوید و دوید نه نمیشد. انگار تازه این بخش از شهرشان را دیده بود خالی از برج و خانه بکر و سبز بود شاید هم دیده بود ولی آنقدر به مگس پیر سمج توجه می کرد چیزی به چشمش نمی آمد با خودش فکر کرد خب مگس همانجا بماند چه اهمیتی دارد ؟ اینهمه سال من کور نشدم خندید به تمام گریه هایش خندید و به این که تمام سالا به خاطر مگس بیخود و بیجهت گریه کرده بود. صدای قهقهه اش بلند شد و چرخید و چرخید و چرخید.


خاطره گمشده

  اگر از مرغزارها هم می گذشتم و بادی به خنکای پائیز بر من می گذشت آنقدر آرام نمیشدم فقط یک لحظه بود خالی شدم از حرف. نفس تلمبار شده را قبل از بیرون دادن با تکانه های قلبم که در حنجره کوبیده میشد بیرون دادم ، خودش بود آنقدر آرام از کنارم گذشت که گم شدم احساسی که دوست داشتم همیشه یک گمشده بمانم. این هویت لعنتی چه بود که اینهمه از آن فاصله داشتم این بی رازی که مرا می شناختند انگار که ضرب شده بودم بر چشمهای همه . اما هیچ نگفت پس من در خاطرش گم بودم حتی دیگر آنقدر از آن روزها فاصله داشتم که خاطره هم نبودم یک حس فراموشی شاید نابینا بود یا ندید یا نادیده بودم. عطرش همان خاطره بود بوی شکلات تلخ و چوب و کندر و سرما و سیگار. پیر شده بود ؟ پیری ندیدم پس هنوز جوان بود ؟ شاید من پیر و ناشناس  بودم  آن چشمها و آن دستها ، همه در جشنها و خنده ها و دوستی های نو گم و فراموش بود. هیچ جا در دلم نبود تا بیادش بیاورم پس کجای این ذهن بی خاطره نقش بسته بود که یک فتوگراف به این سرعت برگشت هیچ فیلمی اینقدر کوتاه و واضح چند سال زندگی را تصویر نمیکرد ، آنهم تکه دور انداخته را. این پمپاژ بالای قلب .. یعنی هنوز گوشه قلبم بود و رفت بیرون ؟ هر چه بود گذشت. برگشتم  به مدادی مشکی می مانست که دور شد نمیشد برگشت و دوباره نگاه کرد عین خاطره مبهم ذهن رد شد و بعد از یک لحظه دیگر نبود آرام گذشتم پاتوق سالهای خاطره ، یک دکان پر از فنجان و کیک پنیر ،رفتم داخل بوی قهوه دوباره تکانه های قلبم را قلقلک داد. همان جای همیشگی سالهای دور ، چهارپایه های چوبی و نگاه آرام . چه می خواستم یه قهوه تلخ شاید یک برش کیک پنیر  بو کردم همان بو بود شکلات تلخ و چوب و کندر و سرما و سیگار

پیراهن ابرشمی قرمز

پیراهن چسبان  ابریشمی قرمز رنگ که یقه اش درست از روی سرشانه ها می گذشت را پوشید احساس کرد چربیهای  پهلویش را بزرگتر نشان می دهد ، باید دوباره رژیم را شروع می کرد. تمام تحقیرها ، دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها و بی حوصله گی ها همه اش ختم به همین چربیهای اضافه اش می شد. حتی در اوج تاملات فلسفی اش هم نمی توانست از خیال آن چربی ها بیرون بیاید. لبخند زد نفس را تو داد بهتر شد ! پس باید حتماً ورزش را شروع می کرد. کاش میشد در پارک بدود همین که به خانه می رسید نمی توانست بیرون برود. با لباس قرمز چند بار جلوی آینه ایستاد و خودش را برانداز کرد ، جلوی میز آرایشش خود را آرایش کرد و رژ قرمز تندی را که پارسال خریده بود به لبش زد. مرد به او گفته بود این چه رنگیه ؟ قراره کجا بزنی ؟ بیرون که من اجازه نمیدم. فکر کرد شاید راست بگه برای چی باید من اینو بزنم؟ برای چی باید لباس زیبا بپوشم ؟ که کی از من خوشش بیاد ؟ که چی کار کنم ؟ خیلی تجربه ها بود هنوز نمی توانست با آنها رو به رو شود ، تجربه گم شدن. چرخید و چرخید و محو شد لباس قرمز برایش تازگی نداشت لباس قرمز تنش نبودجایی بود بین زمین و آسمان آرام فرود آمد بر زمین نقره ای که حوضچه صورتی رنگش زیبا بود رفت داخل آب صورتی شنا کرد و نفس زنان بیرون آمد درخت پر برگ بی حشره را در آغوش گرفت پروانه ها می چرخیدند پروانه های سفید روی دستهایش می نشستند روی شاخه ها چرخ می خورد از دور چمنزاری دید پر از گل بو کشید هوای دلپذیر خنک به مشامش خورد می چرخید و به شیوه آفریقائی ها خودش را می لرزاند موهایش را تاب می داد می پرید و سرش را تکان می داد. عرق کرده بود و غرق لذت بود روی چمن پخش شد خنکای نسیم وزیدن گرفت و او بی پروا لبخند میزد.صدای سوت آمد :

خل شدی ؟

: هان ؟

: پرسیدم عقلت کم شده ؟ نمیگی پائینیها چی میگن ؟ اینقدر پاتو به زمین کوبیدی که فکر کنم الان بیان بالا !

بالا ، ما جزء بالائی ها بودیم فکر کرد اگر اینهمه اتوبانی که ساخته میشد وروی هم پایه های پل درست میشد شاید روزی می رسد که دیگر آسمانی وجود نداشت . آنوقت معیار بالای شهر پائین شهر مطرح نبود هر کس روی بلندترین جا زندگی می کرد می توانست آسمان را ببیند و جزء طبقه بالا محسوب میشد. کاش می رفتند جنوب شهر یه خانه بزرگ در آخرین طبقه می خریدند با یک ماشین خوب. نه این که همه پولشانرا می دادند و یک خانه کوچک می خریدند در جایی متوسط ، مطمئن بود این مساله چند سال دیگر حدس درستی بود.

: نیگا کن اینم رنگه تو خریدی ؟ من که نمی ذارم اینو جائی بپوشی داره تو تنت می ترکه !

: نمی خوامش !

: پس واسه چی خریدیش ؟ من همون جا گفتم هر چی خودت دوست داری بگیر بعد پشیمون هم نشو.

: تگشو نکندم میشه پس داد برو پس بده واسه خودت یه چیزی بخر !      

: اینهمه با این لباس رقصیدی اونوقت ببرم پس بدم ؟

: یارو گفت اتاق پروام پره اگه نخواستین می تونین بیاین واسه تعویض منم اومدم پرو کنم. ببر برو همون سویشرتو برای خودت بخر بذار به حساب کادو من واسه تولدت.

پوزخند زد و رفت ، لباسش را درآورد راحت شد لباس تریکوی خانه اش را پوشید پیراهن صورتی یقه گرد ساده بلند ، چقدر راحت بود شکم تو داده را بیرون داد و خودش را رها  کرد به تابلوی  زن دوره رنسانس نگاه کرد به چین های دامن تافته و صورت سفید شده از بزک و کلاه سنگین ، چه طاقتی داشتند آنهمه لباس سنگین واقعاً کوکو شانل چه لطفی به زنان کرد با آوردن پارچه های کشبافت  و لباسهای سبک و شلوار ، بیچاره کوکو که نمی دانست چقدر سالهای بعد از این نرخ مارک ابداعی اون اینهمه گران بود و هیچ کس در حد یک زیر پیراهن هم نمی توانست بخرد ولی در آن دوره جنگ های سنگین و کمیاب بودن پارچه های تافته و حریر استفاده کوکو از پارچه بی ارزش کشبافت که برای لباس زیر به کار می رفت چه لطفی به زنها کرده بود ، صورتش را شست و باقیمانده رژ لبش را پاک کرد لباس را به دقت  تا کرد و در پاکت زیبایش گذاشت دراز کشید و چشمانش را بست فکر کرد هر روز برقصد چقدر این هیاهوی جسم ، ذهنش را باز می کند. خوابید شاید هم تا به حال هنوز خواب باشد اما وقتی از خواب بیدار شود شاید فقط با یک چای یا قهوه حالش خوب شود.

ساعت


از خواب که یبدار شد متعجب بود از این که چرا ساعت دیواری با آن پاندولهای مسخره اش هیچ صدایی از خود بیرون نداده شاید باطری اش تمام شده بود ، تمام صورتش لثه و دندان شده بود گفت : آخیش ! بازم خوابم میاد ! صدای ترق و توروق استخوانهایش باقیمانده خمیازه را بیرون داد سوز سردی بر پاهایش نشست بدون دمپائی بود .یاد یادداشت دیشب زنش افتاد هر جا را نگاه می کرد یک یادداشت میدید پیش خود فکر کرد: چی فکر می کنه ! چه چارچوب احمقانه ای داره برای ابراز علاقه ! حاضر نیست یه خرده برای این ابراز علاقه خلاقیت به خرج بده ! حدس میزد این را هم از فیلمهای آبکی هالیوود یاد گرفته بود  ، که همه جا یادداشتی بگذارد تا او بداند که به یادش بوده و در این مسافرت هم با او خواهد بود. روی یخچال باز هم یادداشت دیگری پیدا کرد : عزیزم ! زیبایم صبح بخیر ! خواستی نیمرو درست کنی روغن زیر کابیت سینکه ! یادداشت را برداشت و روی میز گذاشت ، با خودش فکر کرد چه  حوصله ای بخواد برای صبحانه خرج کنه ؟ تو صبح به این زیبائی بهتره که بادی به سرش بخورد و او را از این نخوت بیدار کند ، سوئیشرتش را برداشت و بیرون زد زیپ سوئیشرت را بست و سوت زنان رفت یک گونی جلوی در بود که مجبور بود گونی را بردارد تا در باز شود.

: امان از دست این قاتلا که هر روز جنازه های رو دست مونده شونو میارن میزان اینجا ! اه!

گونی را شوت کرد. پایش درد گرفت باید زن بوده باشد کفشش انگار پاشنه داشت. شروع کرد آرام دویدن ، نفس می گرفت و آزاد می کرد آخیش چقدر بدنش کش آمده بود ، نگاهش به پنجره او خیره ماند حتماً الان داشت صبحانه می خورد ! نه الان وقت صبحانه اش نبود. کاش زنگ میزد و قرار ناهار را یادآوری می کرد حتماً یادش بود اون هیچ وقت هیچ چیز را یادش نمی ماند. کاش میشد الان پیشش میرفت ! ولی اون آدمی نبود که از قرارهای غیرمترقبه خوشش بیاید برعکس زنش که عاشق این قرارها و سورپریزهای الکی و بیمزه بود ولی اگر اون این کارها را می کرد برایش جالب بود.دوید یادش افتاد نکند دوربین موبایلش را روشن گذاشته باشد ؟! باید برمی گشت و خاموشش می کرد آخ ! یادش رفت دوربین های مدار بسته را چک کند زنش احمقانه ترین کار دنیا را کرده بود دوربین مدار بسته گذاشته بود ، که نرم افزار ساده ای داشت به راحتی میشد پاکش کرد البته اگر قفلش را داشتی ، دستهایش را باز کرد نوک انگشتان را به روی شانه آورد و دوباره بازشان کرد ، خوب بود که چند روز نیست حالا به هر بهانه ای که می خواست نباشد ، وقتی مقایسه می کرد  زنش بیشتر شبیه سیندرلا بود که می خواست پیراهن صورتی آستین پفی بپوشد و در صورت لزوم در آغوش او گریه کند و گاهی تمارض کند تا او دلش به رحم بیاید هر هفته به آرایشگاه برود و همیشه تمیز باشد و لباسها و کفش های قشنگ بپوشد و همیشه منتظر تعریف و تمجید او باشد. سر کار هم که می رفت همین طور بود می رفت و می آمد و همان کارها را انجام میداد، روزهای پنج شنبه و جمعه به آرایشگاه و استخر می رفت گاهی مجبورش   می کرد به مادرهایشان سر بزنند از خانه داریش تعریف کنند و از مدل لباس و کفش جدیدی که خریده بود حرف بزنند و کدام مرکز خرید الان حراج شده ! و او همیشه یک لبخند کج تحویلشان میداد و فسنجان شیرین خوشمزه را می جوید. یکبار کاوه  دعوتش کرده بود خانه و زنش را نشان داده بود عجب زنی قد بلند ، خوشگل و خوش هیکل ، پوست سفید ، هیچ حرفی هم نمیزد و راحت هر کاری هم می خواستی باهاش می کردی کاوه می گفت فقط مشکلش پاشه که اون هم مغازه دار گفته موقع چفت و بست کردنش یه پیچش دررفته ، کاریش نمیشد کرد به خاطر همین بود که ارزونتر خریده بودش ، کاری به پاش نداشت ، همیشه که والس نمی رقصیدند به کاوه گفته بود : خسته نمیشی این هیچ حرفی نمیزنه ؟ گفت از کجا می دونی نگاه کن رفت پشتش را دست زد و شروع کرد باهاش حرف زدن خوب حرف میزد تقریباً همان حرفهای کاوه بود. کاوه خودش از روز اول مدام باهاش حرف زده بود نمی دونه اینا انعکاس حرفهای کاوه بود یا ! عجب نرم افزاری داشت انصافاً ، ولی کاوه می گفت وقتی خیلی تنها بوده خریده شش ماه تمام کاوه براش حرف زده از تنهائیش از همه چیز از کتابهایی که خونده بود گاهی براش بلند بلند کتاب می خوند ، چه جالب بعد از شیش ماه عروسکه یعنی زنش شده بود همونی که کاوه می خواسته ، بعدش فکر کرد بره یه دونه از اینا برای خودش بخره ! توی خونه نمیشد اینکارو کرد مگه اینکه زنش رو می فرستاد بره ، دید شاید خوشش نیاد فقط حرفهای خودشو یکی تحویلش بده ! تا اینکه سایه رو دیده بود ، خیلی بی رودربایستی بود خوشش اومد از هر چیزی که خوشش نمی اومد می گفت بعد هم بهش گفته بود که امروز باهات دوست باشم دلیلی نداره قراردادی باشه که هر وقت دلت تنگ شد زنگ بزنی ، آدم خاصی بود گاهی حرف می زدند و می خندیدند مثل دو تا دوست که سالهاست همدیگه رو می شناسن ! روی نیمکت پارک نشست و چشم دوخت به پنجره اش ، یکبار وقتی از زنش حرف زد سایه قهقهه زد اون گفت می دونم زنم خیلی عجیبه ! سایه گفت برعکس خیلی بامزه است می دونی چیه ؟ تو فکر می کنی اگه با من زندگی می کردی کی از دست من سیر می شدی ؟ گفت : هیچ وقت ! سایه گفت : نگو هیچ وقت اینقدر مطلق نگاه کردن احمقانه است و حرفهایش لابلای دود سیگارش گم شد ، هیچ می دونی تنوع شرط اصلی زندگیه ؟ یه شرط دیگه هم می تونم باهات ببندم اگه با من بودی هم یه روز عاشق سیندرلا میشدی ، معلومه که اینکارو می کردی . بعدم اضافه کرد من دیدمش ، زنتو میگم دیدم تو تره بار داشت میوه های سفت رو جدا می کرد یارو دعواش کرد چیزی نگفت ولی پوسیده ها رو جدا کرد ، زیر لب حرص خورد از کار زنش ولی سایه خندید ، گفت : خیلی زن جذابیه ! من هیچ وقت نمی تونم اینجوری باشم. دندون قروچه ای کرد و گفت : تو هم ساعت ها بشینی تو آرایشگاه و سولاریوم و اینا اینطوری میشی ! سایه گفت : پس گاهی منو با اون مقایسه می کنی ؟! من که گفتم ما دو تا دوستیم ! دوست ندارم منو به شکل جنس مخالف ببینی ! گفته بود اما این اجتناب ناپذیره ! گرچند هیچ وقت سر کار اونو به شکل غیر همجنس نمی دید ولی اینجا با این هیأت ! با شلوار جین و تی شرت مشکی اش ، وقتی با خودش رو راست میشد دوست داشت همه جوره باهاش باشه ولی سایه اینطوری نبود. سیگار دود می کرد و حرف میزد در مورد همه چی با هم حرف می زدند. آخر یه روز سایه پرسید : منتهای آرزوی تو چیه ؟ نگاهش کرد و گفت : این که با تو باشم ! سایه قهقه زد : بعدش چی ؟ همین کافیه ؟ قراره چی کار کنی ؟ فکر می کنی با من متعالی میشی ؟ من همینم بیشتر از این نمی تونم  چیزی بهت اضافه کنم. گفت : ولی تو به من خیلی چیزا یاد دادی ! مثل یه کاتالیزوری که من تشویق به نوشتن میشم مثل یک مثل یک ... اصلاً دوست دارم یه جزیره باشه من باشم و تو ! سایه گفت : تو انحصار طلبی ! میدونی منتهی آرزوی من چیه ؟ که تمام تابوها را بشکنم و با قاعده خودم زندگی کنم همه دنیا رو بگردم و از حلقه خودم همه جا رو ببینم. برم فضا زیر دریا همه جا !

باد خنکی وزیدن گرفت . جلوی خانه اش شلوغ شده بود ، نگاهی به پنجره سایه انداخت سایه ایستاده بودو سیگار دود می کرد. به سمت خانه به راه افتاد پلیس ایستاده بود از بین مردم گذشت مردی داشت نچ نچ می کرد ! گفت : مثله اش کردن ! افتضاحه ! چیزی در ذهنش چرخید نکند زنش بود ، چیزی شبیه شعف  توام با دلسوزی ته دلش لرزید. باید منظره را میدید، صدای بیسیم و مردم نمی گذاشت چیزی بشنود روی گونی ملحفه ای کشیده بودند ، یک لنگه کفش سفید پاشنه بلند افتاده بود شبیه کفش زنش بود نگاه کرد نه ملحفه ای که رویش کشیده بودند از زنش بلندتر بود تکه ای از پایش بیرون بود سفید بود زنش سولاریوم می رفت و این اواخر به نظر کمی برنزه می آمد رفت جلو مردم را کنار زد جلوی جسد زانو زد ملحفه را کنار زد ، زنش نبود. تف به این قاتلا ببین چی کار کردن ، پلیس اومد گفت مال شماست ؟ گفت : نه  من از اینا ندارم ، پلیس گفت : این پنجمیه که پیدا کردیم انگار مجبورن اینارو بخرن ! نگاهش به پای عروسک افتاد که قطع شده بود و تمام پیچ هایش روی زمین پخش شده بود. مثل دل و قلوه ای که نداشت ، سایه به آرامی پشت پنجره اش سیگار می کشید و به پای قطع شده عروسک نگاه می کرد.

جدائی نادر از سیمین

اصغر فرهادی متشکرم.

تو سینما وقتی این فیلمو می دیدم اصلاً فکر نمی کردم که یه فیلم یه بخش از یه زندگی بود که می دیدم. نمی دونم چرا ولی همه اش فکر می کردم که دختر سیمین و نادر آخرش گفت که میخواد از ایران بره و با مادرش زندگی کنه. زشتی واقعیت براش رو شد .

بازیگری در 18 ساعت

گاهی اونجوری که ما فکر می کنیم نمیشه  . 50 بار یه پلان تکرار میشه و ما بازیگران مبتدی هستیم که باید از نو بازی کنیم. و مهمترین قسمت ماجرا اینه که کارگردان بدونه میخواد چی کار کنه ولی نتونه توضیح بده . دقیقاً ما یه فیلم بازی کردیم چیزی که اصلاً منو شازده نمی خواستیم و می خواستیم حتی عکسامون هم مستند و واقعی باشن و حس هامون رو همون طوری که هستن نشون بدیم نمی تونستیم بخندیم عضلات صورتمون برای خنده شکل نمی گرفت و از کنترلمون خارج بود. آخرین ضربه مهلک رو بهم زد بشین رو زمین. خانوم اینجا سنگریزه است سرده ! فقط دلم می خواست یه تخت باشه من دراز بکشم یعنی حاضر بودم برای 5 دقیقه نشستن و خوردن یه چائی میلیون میلیون پول بدم. شازده بدتر از من از جنگولک بازی خوشش نمی اومد آخرش گفت خانوم من خوشم نمیاد. وقتی رسیدیم تو سالن چشمام از خستگی باز نمیشد. باز هم دست بردار نبودن انگار ما خودمون نمی دونستیم باید چی کار کنیم. یه مراسم تموم شد و ارکستر ترکوند دیدم به به ! مادر و مادرشوهر چه می کنن برای رقص اول بدجوری دیکلوفناک زدن به بدن. به شازده گفتم گفت شاهنامه آخرش خوشه آخر شب کفشاشونو میزنن زیر بغلشون تازه یکی هم باید کولشون کنه. یه چیزی رو تو عروسیم دوست داشتم این که جمعیت مامان باباها وسط خیلی زیاد بود و جوونها بیشتر نظاره گر بودن. بعدش جوونها اومدن احساس می کردم خسته شدن ولی انگار نمی خواستن تموم کنن. دوباره کارگردان اومد خانوم می رقصی نگات به دوربین باشه با آقا داماد برقص اما ارکستر بهمون جون داد من و آقای داماد با هر کی دلمون خواست رقصیدیم تو حال خودم نبودم که دیدم ارکستر داره منو تشویق می کنه. فکر کنم همه به نفع من رای داده بودن و من شدم بازیگر نقش اول.

باقی ماجرا برای بعد .....

از این که کسی منو درک نکنه ناراحت میشم از این که بخوان برام تصمیم بگیرن هم همینطور. ناراحت میشم کسی بخواد برام حریم بذاره و خودشو وارد حریمم کنه از این که به نام کمک کردن خودشو بهم تحمیل کنه متنفرم. خودم می تونم نمی خوام کسی بهم کای داشته باشه از این که کسی یه چارچوب وظیفه تعیین می کنه بدم میاد. از خودم به خاطر همه کوتاه اومدنام متنفرم.