خاطره گمشده
اگر از
مرغزارها هم می گذشتم و بادی به خنکای پائیز بر من می گذشت آنقدر آرام نمیشدم فقط
یک لحظه بود خالی شدم از حرف. نفس تلمبار شده را قبل از بیرون دادن با تکانه های
قلبم که در حنجره کوبیده میشد بیرون دادم ، خودش بود آنقدر آرام از کنارم گذشت که
گم شدم احساسی که دوست داشتم همیشه یک گمشده بمانم. این هویت لعنتی چه بود که
اینهمه از آن فاصله داشتم این بی رازی که مرا می شناختند انگار که ضرب شده بودم بر
چشمهای همه . اما هیچ نگفت پس من در خاطرش گم بودم حتی دیگر آنقدر از آن روزها
فاصله داشتم که خاطره هم نبودم یک حس فراموشی شاید نابینا بود یا ندید یا نادیده
بودم. عطرش همان خاطره بود بوی شکلات تلخ و چوب و کندر و سرما و سیگار. پیر شده
بود ؟ پیری ندیدم پس هنوز جوان بود ؟ شاید من پیر و
ناشناس بودم آن چشمها و آن دستها ، همه در جشنها و خنده ها
و دوستی های نو گم و فراموش بود. هیچ جا در دلم نبود تا بیادش بیاورم پس کجای این
ذهن بی خاطره نقش بسته بود که یک فتوگراف به این سرعت برگشت هیچ فیلمی اینقدر
کوتاه و واضح چند سال زندگی را تصویر نمیکرد ، آنهم تکه دور انداخته را. این پمپاژ
بالای قلب .. یعنی هنوز گوشه قلبم بود و رفت بیرون ؟ هر چه بود گذشت. برگشتم به مدادی مشکی می مانست که دور شد نمیشد برگشت
و دوباره نگاه کرد عین خاطره مبهم ذهن رد شد و بعد از یک لحظه دیگر نبود آرام
گذشتم پاتوق سالهای خاطره ، یک دکان پر از فنجان و کیک پنیر ،رفتم داخل بوی قهوه
دوباره تکانه های قلبم را قلقلک داد. همان جای همیشگی سالهای دور ، چهارپایه های
چوبی و نگاه آرام . چه می خواستم یه قهوه تلخ شاید یک برش کیک پنیر بو کردم همان بو بود شکلات تلخ و چوب و کندر و
سرما و سیگار
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:52 توسط سارا
|
مشی و مشیانه اولین جفت زمینی هستند که درواقع گیاهی هستند که از زمین روییده شده اند و اندامهای فوقانی شان از یکدیگر منفک است. اولین فرزند آنها چنان به مذاقشان خوش آمد که آن را خوردند و از آن پس خداوند بوسه را به جای خوردن آفرید. بوسه، نمادی از خوردن است و نشانه اولین عشق زمینی.