خواب و بیدار

توی خواب بودم یا که بیدار نمی دونم. اومد با همون پیراهن سفیدش و لبخند همیشگی مثل همیشه آروم راه می رفت و قدم می زد. و شانه هایش از خنده می لرزید. فریاد زدم : بابا ! چائی خوردنت رو دارم از یاد می برم ولی نگاهات از زیر چشم هنوز یادمه . یواشکی شکلات خوردنتو یادمه ولی حرفاتو داره یادم میره. لبخند زدی نه انگار خندیدی. دیروز لباساتو بو می کردم هنوز بوی خودتو می داد بوی بابا ! چه بوی خوبی بود. نمی دونم چرا یاد روزی افتادم که مامان ازم پرسید بابات کجاست اومدم بالا و دیدم روی تخت من دراز کشیدی و کلاه حصیری روی صورتت گذاشتی همه اینارو بهت گفتم.صورتت خسته بود گفتم چرا خسته ای بابا ؟ صورتت رفت سمت پنجره و فقط یه کلمه بود.

گفتی: فردا عاشوراست.

آسماني ها

توی بغلم بود و من به دست هاش که عین سوسیس اعلا تپل و سفید بود نگاه می کردم و چند بار توی بغلم محکم فشارش دادم خوشبختانه گریه نکرد. کله نرمش را بوسیدم هنوز چندان موئی نداشت نق زد یه کیسه فریزر دستش دادیم و مشغول بازی شد. اون یکی رو بغل کردم آخیش چقدر موی مشکی داشت چشماش مثل دو تا مروارید سیاه برق می زد.دهنش تا آخرین حد باز می شد و می خندید . یهو گفتم چی باعث میشه آدم بچه خواهرشو اینقدر دوست داشته باشه ؟ من که زیاد بچه دوست ندارم؟! همه با تعجب نگاهم کردن. ولی خیلی سخته فکر نمی کنم این همه فداکاری داشته باشم که بتونم بچه داشته باشم.