توی بغلم بود و من به دست هاش که عین سوسیس اعلا تپل و سفید بود نگاه می کردم و چند بار توی بغلم محکم فشارش دادم خوشبختانه گریه نکرد. کله نرمش را بوسیدم هنوز چندان موئی نداشت نق زد یه کیسه فریزر دستش دادیم و مشغول بازی شد. اون یکی رو بغل کردم آخیش چقدر موی مشکی داشت چشماش مثل دو تا مروارید سیاه برق می زد.دهنش تا آخرین حد باز می شد و می خندید . یهو گفتم چی باعث میشه آدم بچه خواهرشو اینقدر دوست داشته باشه ؟ من که زیاد بچه دوست ندارم؟! همه با تعجب نگاهم کردن. ولی خیلی سخته فکر نمی کنم این همه فداکاری داشته باشم که بتونم بچه داشته باشم.