باور احمقانه ایه که تا گریه نمی کنیم احساس می کنیم خاک سرده و فقدان یک نفر با بودنش در خاک سرد کم کم از بین میره ! من باور نمی کنم که از دست دادمت چون اگر باور کنم حتما" دیوانه میشم. فقط گاهی می دونم نیستی و اینو می دونم راه بی بازگشتی رو انتخاب کردی و به خاطر این که می دونم برنمی گردی و من نمی تونم داشته باشمت ناراحتم. تا به حال فکر می کردم فقط فکر می کردم که نبودنت داره کم کم جا می افته ولی به هر چیزی نگاه می کنم قلبم آتیش می گیره از کتاب نیمه خونده ات تا دمپائی روفرشی ات  برگه های خلاصه نویسی و عینکت که همیشه روی میز عسلی جا می گذاشتی همه و همه منو یادت می ندازه . چند روز قبل از رفتنت بهت زنگ زدم طبق معمول بیست تا زنگ خورد تا برداشتی و گفتی بفرمائید. دلم گرفته که نیستی خیلی دلم گرفته از همه مراسمها بدم میاد دلم می خواد بیام دراز به دراز روی جسم زیر خاکت بیافتم همه میگن جسم چه اهمیتی داره ؟ جسمت هم برام مهمه ! باور می کنی یک سال گذشته ؟ من باور نمی کنم نمی خوام باور کنم . مامان ازم خواست یه چیزی بنویسم و برات بخونم نتونستم این کارو بکنم می ترسیدم باورم بشه که دیگه نیستی من دارم خودمو گول می زنم ولی عاشق این گول زدنم که نفهمم تو نیستی بذار فکر کنم هستی شاید هم یه روز برگشتی !