این روزها بیشتر دلم می گیرد شاید دلتنگی باشد شاید هم نباشد شایدبتوانم پوست بیاندازم و نو شوم ولی چه دردری دارد این پوست انداختن شاید هم روی پوست جدید  پوست بکشم تا پوست کلفت باشم.

قبلاْ این همه دل نازک نبودم شاید به ندرت دلم برای کسی تنگ می شد اما الان نه ُ دلم برای بابام خیلی تنگ میشه. از الان می دونم روز عروسیم مثل ابر بهار آبغوره می گیرم و مدام مجبورم تو تور عروسی فین کنم واسه همین هم می خوام تورمو بلند سفارش بدم. نمی دونم چه مرگمه یه اتفاق ساده قراره بیافته این همه ادا برای چیه ؟ از عروسیم بوی عروسی نمیاد . نامزدیم هم حس و حال عروس رو نداشتم. بیشتر از حس و حال عروسی تو فکر اینم که اتفاقی نیافته. همیشه قبل از اتفاق افتادن به اتفاق نیافتاده فکر می کنم.